#هم_قفس_پارت_216


_تا ابد،تا جایی که بودن ما نیست بشه....

_تو به قلب من تکیه کنی....

_و من از نگاه تو امید به زندگی می گیرم.....

قرار شد همون روز بریم و وسایل سفر رو آماده کنیم.بعدش اجازه مهراد رو بگیریم و سه تایی بریم شمال.وقتی ستاره وسایلش رو جمع کرد و به سمت مغازه آقای بردبار حرکت کردیم تلفنم زنگ زد.

_الو کجایی افشین؟

_سلام رویا جون،بیرونم،چرا گریه می کنی؟چی شده؟

_تصادف کردم،با یه پسر بچه،توی خیابون پسیان،هرچی تلاش کردم نتونستم هوشنگ رو پیدا کنم،تو رو خدا خودت رو برسون.

_باشه،الان میام،کجایی؟


romangram.com | @romangram_com