#هم_قفس_پارت_214


چشمام پراز اشک شد.

_ستاره من،دیگه نمی تونستم تحمل کنم.

_می فهمم افشین،این مدت رو هم برای خودم می خواستم،می خواستم بیشتر بشناسمت،حالا وقتشه.از پدرجون هم اجازه گرفتم،نمی خوای بهم شیرینی بدی؟

_چرا؟ولی من می ترسم ستاره،یه دلهره عجیبی دارم،همه اش می ترسم یه اتفاقی بیفته و ما رو از هم جدا کنه.

_مگه وقتی که می خواستیم صیغه کنیم اتفاقی افتاد؟

_نه.

_پس بیخودی به خودت استرس وارد نکن.

_ستاره،یادته گفتی دوست دارم کنار دریا عقد کنیم؟


romangram.com | @romangram_com