#هم_قفس_پارت_213
مهرداد رو سر راه پیاده کردیم و دوتایی رفتیم بهشت زهرا.وقتی ستاره رسیدسر قبر پدرجون بند دلش پاره شد،بهم گفت که می خواد تنها باشه،منم از فرصت استفاده کردم و رفتم سرخاک مادرم.زیاد دور نبود،خیلی دلم براش تنگ شده بود،مدت ها بود که تنهایی باهاش حرف نزده بودم.ساعت ها باهاش درد و دل کردم،از روزای گذشته گفتم و از رویا های آینده.بغض کرده بودم و آروم آروم اشک می ریختم.می گفتم«مادرم،کاش بودی و توی این لحظه های شاد شریکم می شدی،کاش دست های پرمهرو عطوفت بدرقه راه من می شدو با آرزوی موفقیت تو،زندگی مشترکم رو شروع می کردم،کاش بودی،اگه بودی،اگه قلب مادرانه ات گرمی وجودم می شد شادی من صدبرابر بود،اون وقت..»
ستاره اومد کنارم نشست،سریع اشک هامو پاک کردم.ستاره نگاهی به قبر مادر و بیژن اندخت و براشون فاتحه خوند.
_افشین گریه نکن.
_می موندی می اومدم دنبالت.
_اگه می خوای تنها باشی من می رم.
_نه،دیگه می خواستم بیام دنبالت.
_افشین!
_جانم.
_دیگه وقتشه،انتظار کشیدن برای من هم مثل تو سخت شده.
romangram.com | @romangram_com