#هم_قفس_پارت_210
_من نگفتم نباید،اگه دوست داری برو،حالا که این جوریه بهتره یه کاری پیدا کنیم که دوتایی یک جا باشیم.
_آره،این جوری خیلی عالی می شه،اون موقع هم همه جا باهمیم،مثل حالا،هیچی نمی تونه من و تو رو از هم جدا کنه،نه افشین؟
_هیچ نیرویی در مقابل ما توانایی نداره.
_درسته،هیچ نیرویی.
وقتی امتحان ها شروع شد دیگه کمتر فرصت داشتیم درباره آینده صحبت کنیم،چون باید واحد ها رو پاس می کردیم،هیچ جایی برای اشتباه وجود نداشت.باید چهارساله تموم می شد،لااقل برای من این جوری بود،حتی نمی خواستم یه ترم اضافه بر سازمان درس بخونم،دلم می خواست زودتر برم توی بازارکارو زندگی مشترکم رو شروع کنم،ستاره از فوت پدرجون به بعد کمتر درس می خوند ولی اونم دوست داشت واحدها رو پاس کنه در نتیجه مهرداد مثل همیشه اومد کمکمون.هنوز دانشجوی قوی و پرکاری بود و برای ما سنگ تموم گذاشت.و این موضوع وقتی نتیجه امتحانات روگرفتیم ثابت شد.
_مهرداد واقعا دمت گرم،اگه تو نبودی نمی تونستیم این ترم واحد ها رو پاس کنیم.
_راست می گه مهرداد،واقعازحمت کشیدی.
_نه بابا،خودتون تلاش کردید،من فقط یه وسیله کوچولو بودم.ستاره با خوشحالی لبخندی زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com