#هم_قفس_پارت_211
_بچه ها موافقید به خاطر این روز خوب سه تایی نهار بیرون بخوریم؟
جواب دادم:
_کو تانهار؟تازه ساعت نه و نیمه.
_خب می تونیم اول یه سری بریم بهشت زهرا،از وقتی امتحانات شروع شده نرفتیم سر خاک پدرجون،بعدش هم سه تایی می ریم نهار.
مهرداد سری تکون داد و گفت:
_من نمی تونم بیام،به آقام قول دادم یکی دو ساعته دیگه مغازه باشم.
_باشه،اول تو رو می ذاریم مغازه پدرت،بعد من و افشین وقتی از بهشت زهرا برگشتیم سر راه میایم دنبالت،خوبه؟
_من که حرفی ندارم ولی می دونم که اول باید با آقام صحبت کنم،اگه قبول کرد باهاتون میام.
ستاره لحظه ای سکوت کرد و بعد هیجان زده گفت:
romangram.com | @romangram_com