#هم_قفس_پارت_209

_افشین،از زمان فوت پدرجون تقریبا هشت ماه می گذره،دلم می خواد دوباره زندگی مشترکمون رو شروع کنیم فقط بذار این ترم هم تموم بشه،یه کمی تحمل کن.

_من حرفی ندارم ستاره ولی تو توی اون خونه تنهایی،چطوری می تونم تحمل کنم؟اگه یه موقع بلایی سر تو بیاد چی؟اون موقع من چی کار کنم؟

_هیچ بلایی سر من نمیاد افشین،تو بیخودی شلوغش می کنی،این روزا برای من خیلی باارزش بود،هرچی می گذره قلبم بیشتر ازعشق تو گواهی می ده،دلم می خواست که بدونم دقیقا چقدر دوستت دارم،فکر می کنی این حق و نداشتم.

_علاقه اندازه نداره ستاره که تو می خوای تخمینش بزنی،همون قدر که من وتو نمی تونیم یه لحظه از روز رونمی تونیم دور ازهم باشیم،همون که شب ها از عشق هم دیگه خواب خوش نداریم یعنی عشق،مسئله ریاضی نیست که محاسبه اش کنی.

_درسته افشین،ولی خواهش می کنم صبر کن تا ترم تموم بشه،من وجودتو رو حتی توی ضربان قلبم حس می کنم،این حس داره لحظه به لحظه توی وجودم بیشتر می شه،توی تمام سلول های بدنم پیش می ره،کنترلش دست خودم نیست،مثل گیاهی که بدون اجازه باغبونش رشد می کنه،تا هر جایی که دلش بخواد،اگه این باغبون بهش برسه و حرسش کنه رشدش سریع تر می شه،من همون باغبونم و عشق توهمون گیاه،خاکش هم همه وجودمه،می خواستم توی این مدت بیشتر بهش برسم،می خوام وقتی میایی توی خونه ات دلم مملو از عشق تو باشه،خب؟

_باشه ستاره،طبق معمول هر چی تو بگی.

_راستی افشین فقط یه ترم دیگه مونده تا درسمون تموم بشه،فکر کردی بعدش چی کار کنیم؟

_فعلا نه ولی کار پیدا می شه،لزومی نداره که تو فکرش رو بکنی،من خودم بعداز درس کار پیدا می کنم،تازه پدرم کلی آشنا داره.

_ولی من دوست دارم برم سر کار،چرا نباید کار کنم؟

romangram.com | @romangram_com