#هم_قفس_پارت_208
_چرا،می دونم،ولی من تورو بیشتر دوست دارم،مطمئن باش اگه یه روز بمیرم بهت ثابت می شه که عاشقانه دوستت داشتم،خیلی بیشتر از تو.
_هزار بار بهت گفتم حرف مرگ و نزن،تو تازه بیست و یک سالته،از اینا گذشته تو چه جوری می تونی من و تنها بذاری؟
_من نمی خوام تو رو تنها بذارم،نمی تونم تنهات بذارم،ولی یه روزی بالاخره مجبور می شم،اگه جون توی تنم نباشه مجبورم که تنهات بذارم.
_خواهش می کنم ستاره،از این حرف های ناامید کننده نزن،تو همیشه زنده می مونی،لااقل توی قلب من.
ستاره لبخند تلخی زد و گفت:
_امیدوارم.
مدت صیغه نامه که تموم شد دوباره برگشتم خونه خودمون.خیلی برامون سخت بود که از زندگی شیرین مشترکمون بگذریم.ستاره توی اون خونه تنها بود ومن هر شب نگران بودم که نکنه اتفاقی براش بیفته.دلم هزار راه می رفت.تا صبح که ببینمش یا ازش خبری بگیرم صدبار می مردم و زنده می شدم.
ترم جدید که شروع شد درس ها به مراتب سخت تر از قبل شدوماها رو حسابی درگیر کرد.من و ستاره مثل همیشه اکثرا با هم بودیم.بچه ها می دونستن تا چند ماه دیگه عروسی می کنیم،حسابی سربه سرمون می ذاشتن.ستاره سرخوش وشاد بود،بعداز کلاسش به سمت من پرواز می کرد،می گفت وقتی تو نیستی روی پاهام بند نیستم.بیشتر کلاس هامون ازهم جدا بود و نمی تونستیم همیشه پیش هم باشیم.اون دقایق رو مثل مرغ سرکنده بال بال می زدیم.رفت و آمد ستاره به خونه ما مثل گذشته زیاد بود.رابطه اش روز به روز با رویا بهتر می شد خیلی وقتا با هم می رفتن خرید یا این که همه با هم می رفتیم بیرون.یه روزی که با ستاره توی تریا کلبه نشسته بودیم بهم گفت:
romangram.com | @romangram_com