#هم_قفس_پارت_207

_ایرادی نداره که چند ماه تحمل کنیم.این جوری بیشتر قدر هم دیگه رو می دونیم،اون وقت اشتیاق بیشتری برای عروسی مون داریم.

_ولی من نمی تونم.

_چرا؟عشقمون این جور بیشتر می شه،زندگی مشترک برامون شیرین ترمی شه،من نمی فهمم اصرار تو برای چیه؟!من و تو حتی اگه صیغه هم نباشیم همه اش باهمیم.چی رونمی تونی؟

_هر تصمیمی که تو بگیری من حرفی ندارم.

قبول کردم،نمی خواستم اصرار بیش از حدم ستاره رو توی اشتباه بندازه،به خاطر ستاره زندگیم قبول کردم.به خاطر عشقم،به خاطر کسی که قلبم فقط ازشوق اون می تپید.من و ستاره دو دلداده بودیم که لب هامون فقط و فقط از عشق هم می گفت،از آواز پر طنین قلب ما بود که شوق زندگی لحظه به لحظه توی وجودمون سرشار می شد.هوای اون روزا رو می بلعیدم،با تمام ابعاد وجودم.

تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب در آسمان شب پرواز آفتاب را.....

شعری بوداز استاد شاملو که ستاره یک روز خطاطی شده اش رو بهم هدیه داد،که معنیش رو چند ماه بعد کاملا درک ردم.

روزای آخر خیلی روزای خوبی بود، من و ستاره از دقیقه ها وثانیه هاش استفاده می کردیم، می رفتیم بیرون،دوتایی تا صبح می نشستیم و حرف می زدیم،شعر می خوندیم،از عشقمون می گفتیم،از رویا هامون می گفتیم،رویاهایی که هیچ وقت به حقیقت نرسید آینده ای که حتی به یک خطش نرسیدیم.

_ستاره نمی دونی چقدر دوستت دارم!

romangram.com | @romangram_com