#هم_قفس_پارت_204
_این تو رو ناراحت می کنه؟
_آره،دلم می خواست بیادبه دست وپام بیفته،دوست داشتم بدونم که زجرمی کشه،همه درهابه روش بسته اس،ناتوانه،درمونده اس.
_تو که سنگدل نبودی!زجر کشیدن اون چه چیزی به تو می ده؟غرورت رو ارضا می کنه؟اون هر آدمی که بوده وهرکاری که کرده گناهش گردن خودشه،تو باید فراموشش کنی،بذارزندگیش روکنه،چرا با فکر کردن به این که زندگی خوبی داره یا نداره ذهن خودت روخسته کنی؟هیچ کس توی دنیا نیست که تاوان اشتباهش رونده،اگه بهروزکاراشتباهی کرده باشه دیر یا زود جوابش رو می گیره.خدایی که توی وجود همه ماست سرپا عدالته،هیچ گناهی یا ثوابی بی جواب نمی مونه،تو فقط باید ازته دل آرزوکنی که بهروز یه روز متوجه اشتباهش بشه،همین،تو حالا خوشبختی،خودت همیشه می گی که خوشبختی،این برات کافی نیست؟
_آره،من خوشبختم و این خوشبختی رو مدیون توام،همیشه رفتارهای تو روبا بهروزمقایسه می کنم،توی این مقایسه ها همیشه تو پیروز می شی،همیشه بهروز درمقابل تو توی ذهنم کم میاره.هیچ وقت نشده بود رفتاری که تو همون روز اول با چندتا از پسرای دانشگاه کردی از بهروز ببینم،اون به نگاه های هرز بعضی ازمردا بی اعتنا بود،حتی به متلک هاشون هم اعتنا نمی کرد.می گفت یه نگاه به طرف بنداز!ارزش نداره به خاطرش خونمون رو کثیف کنیم،ولی من مرد می خواستم،تکیه گاه می خواستم،نمی تونستم ببینم که مرد زندگیم در مقابل این نگاه ها حرف ها ساکت بشینه،امیدوارم حرف هام رو بفهمی،هیچ کدوم از کارایی که تو برای من می کنی بهروز نکرد،می دونم که به خاطر من خیلی سختی می کشی،ازت ممنونم.تو همه کارات قشنگه،حرف گوش کردن هات،مردونگیت،محبت هات.تو برای من همه چی رو کامل کردی،حق با توئه،مثل همیشه،من نباید آرزوی ناتوانی بهروز رو بکنم،مهم اینه که تو الان پیش منی و این برای من یعنی همه چی!
توی تعطیلات ترم من و ستاره با رویاجون و آقای حکمت یک هفته به شیراز واصفهان رفتیم،خیلی خوش گذشت.تمام خستگی امتحان ها از تنم دراومد.من و ستاره روز به روز بیشتر به هم وابسته می شدیم.طاقت یه لحظه دوری از هم دیگه رو نداشتیم.همه یه جوری به رابطه مون نگاه می کردن،بعضی ها با دیده تحسین،بعضی ها با دیده حسرت،خوشبخت ترین مرد روی زمین بودم،محبتی که ستاره بهم می کرد مستم کرده بود.مثل دوتا پرنده کوچولو بودیم که فقط با وجود هم زنده ان.ستاره حالش خیلی بهتر شده بود.حساسیتش نسبت به من کمتر شده بود و کمتر به من گیر می داد.اعتمادش روز به روز بیشتر می شد و همه چی خیلی خوب پیش می رفت تا این که اون اتفاق افتاد.
تقریبا دو ماه تا پایان سال سوم دانشگاه مونده بود،اون روز من وستاره از صبح تا غروب کلاس داشتیم.بعداز ظهر که ستاره رو جلوی خونه شون پیاده کردم و خودم رفتم خونه،هنوز نرسیده بودم که ستاره باهام تماس گرفت،زبونش بند اومده بود،نمی تونست درست صحبت کنه.
_الو؟...الو؟....
_افشین،بیا،بیا.
romangram.com | @romangram_com