#هم_قفس_پارت_205
_ستاره؟تویی؟چی شده؟چرا هراسونی؟
_پدرجون...نفس نمی کشه،زود بیا.
_خودت رو کنترل کن،زنگ بزن اورژانس،من خودمو می رسونم.مثل برق برگشتم.آمبولانس هنوز نیومده بود،ستاره اومده بود توی کوچه و بی امان فریاد می کشید.در خونه باز بود،دویدم بالا،یکی،دو تا از همسایه ها جمع شده بودن بالای سرآقای حکمت.با کمک هم سریع گذاشتیمش توی ماشین،دوتا از مردها هم سوار شدند،ستاره اون قدر جیغ می کشید که ترجیح دادم با خودم نبرمش.از خانوم ها همسایه که توی کوچه جمع شده بودند خواستم مواظبش باشن،آقای حکمت فوت کرده بود.عجله ما برای رسوندش به بیمارستان بی فایده بود.بیش از حد سنگین شده بود،خودشو خیس کرده بود،صورتش سیاه و کبود بود،بدنش کاملا سرد شده بود،ولی توی اون لحظه آدم همه اش فکر می کنه که ممکنه امیدی باشه.وقتی رسیدیم به سرعت بردیمش توی بیمارستان.پدرجون ستاره مرده بود.جنازه رو بردن سرد خونه تا فردا صبح دفنش کنن.وقتی برگشتم ستاره توی خونه بود.همسایه ها حسابی دورش رو گرفته بودن،نشسته بود وسط اتاق و به سرو صورتش می زد.می خواستم ببرمش خونه خودمون،نمی تونست اونجا بمونه،خصوصا با وضعیت روحی که داشت.وقتی بلندش کردم خودشو انداخت توی بغلم و بی امان گریه کرد.حالش خیلی بد بود فکر کردم بهتره ببرمش یه کلینیک تا بهش یه آرامبخش تزریق کنن،بعداز تزریق آرامبخش و خوردن مسکن های قوی نیم ساعتی توی کلینیک بستریش کردن،دیگه جیغ و داد نمی کرد ولی همون طوری اشک میریخت.
_ستاره،خانوم آروم باش،دنیا که به آخر نرسیده،مگه با گریه تو اون خدا بیامرز زنده می شه؟
_خدابیامرز،چقدر راحت می تونی این و به زبون بیاری!؟چقدر راحت می تونی با این قضیه کنار بیای!؟پدرجون تنها امید من بود،بهت گفته بودم اگه توریش بشه من می میریم،نگفته بودم؟
_گفته بودی ولی مرگ حقه،من و تو هم دیگه رو داریم،پدرجون هم حتما از بابت تو خیالش راحته،من تکیه گاهت می شم ستاره،مثل پدرجون،خواهش می کنم آروم باش،دیگه کاری از دست من و تو ساخته نیست.
قبل از اینکه ستاره رو ببرم خونه با رویا تماس گرفتم و جریان رو گفتم.وقتی رسیدیم خونه توی بغل رویا خیلی گریه کرد.اون شب خیلی به ستاره سخت گذشت،حتی پدر هم کاری از دستش برنیومد،ستاره برای پدر احترام خاصی قائل بود ولی بی توجه به دلگرمی های پدر همون طوری ضجه می زد و بلند بلند گریه می کرد.
فردای اون روز من و مهرداد از صبح زود افتادیم دنبال کارهای کفن و دفن و مراسم خاکسپاری،پیرمرد بیچاره توی یک روز چندبار پشت سرهم سکته کرده بود وبالاخره دار فانی رو وداع گفت.دلم نمی خواد از اون روز تلخ زیاد تعریف کنم.ستاره تمام بهشت زهرا رو گذاشته بود روی سرش.حق داشت،از زمانی که یادش می اومد پدربزرگش تنها حامی زندگیش بود،به خاطر ستاره خودشو به آب و آتیش زده بود.
وقتی مراسم تموم شد ستاره رو با مهرداد فرستادم خونه مون.مراسم توی خونه ما برگزار شد.خودم رفتم سر خاک مادرم،یک دل سیر گریه کردم.بغض گلومو فشار می داد.سرخاک آقای حکمت به خاطر ستاره خیلی خودمو کنترل کرده بودم،از خدا خواستم آرامش رو به لب محبوبم برگردونه،ستاره به خاطر بیماری که پشت سر گذاشته بود تحمل یه همچین دردی رو نداشت.
romangram.com | @romangram_com