#هم_قفس_پارت_203
یه روز که با ستاره توی اتاق نشسته بودیم و درس می خوندیم احساس کردم ستاره یکی،دو ساعته که خیلی تو فکره،اصلا حواسش به درس نبود.گفتم:
_از چیزی ناراحتی؟
_نه،داشتم فکر می کردم.
_به چی؟
_تو فکر بهروز الان کجاس؟
_بهروز؟نمی دونم،چی شد که یاد اون افتادی؟
_دوست دارم بدونم بعدازبلایی که سر من آورد چه حالی داره؟ولی ازوقتی رفته هیچ خبری ازش ندارم.
_دوست داری ازش خبری بشه؟
_نه،ولی دوست داشتم سرخورده و پشیمون بشه،اما شنیدم زندگی خوبی داره،خیلی هم راضیه.
romangram.com | @romangram_com