#هم_قفس_پارت_202
_من فقط به خاطر خودم زندگی می کنم نه به خاطر مردم،هر چی می گن،بگن.همه تون می دونین که ستاره توی زندگیش یه شکست داشته،این رفتاراش هم کاملا طبیعیه،کم کم خوب می شه،من از این وضعیت راضیم.
_دروغ می گی،چه جوری می شه دست و پای یک نفر رو زنجیرکن و راضی باشه؟
_ببین لادن،من زنم رو دوست دارم،هر کاری که بخواد به خاطرش می کنم،من واقعا ناراحت نیستم که به خاطر ستاره مجبورم توی رابطه با دخترا بیشتر مراعات کنم.
_خودت داری می گی به خاطر ستاره مجبورم،اگه با علاقه این کارو می کنی پس دیگه اجبار چه معنی می ده؟
_تو داری من و سین جیم می کنی؟
_درسته،به من ربطی تداره،فقط خواستم که بهت بگم که اشتباه نمی کردم.
لادن این و گفت و رفت.حق داشت،اگه با علاقه به حرف ستاره گوش می کردم دیگه به همه نمی گفتم مجبورم.لادن دوست خوبی بود،دوست داشتم مثل گذشته باهاش شوخی کنم و بگیم و بخندیم،دوست داشتم من و ستاره و لادن و مهرداد چهار تایی بریم بیرون،لادن و ستاره دوست های خوبی برای هم باشن ولی حیف که هیچ کدوم از این خواسته ها عملی نمی شد.
با نزدیک شدن امتحانات من و ستاره کمتر فرصت داشتیم به همدیگه برسیم،بیشتر مشغول درس هامون بودیم،هرچی جلوتر می رفتیم درس ها سنگین تر می شد.ستاره استعداد خیلی خوبی داشت،خیلی بهتر از من درس ها رو می فهمید،مهرداد و ستاره کمک خیلی خوبی برای من بودن،اکثرا سه تایی می نشستیم و درس می خوندیم چون بیشتر واحدهامون مثل هم بود.مهرداد هنوز توی رفت و آمد هاش به شدت مشکل داشت برای همین زیاد نمی تونست با ما باشه،خصوصا از زمانی که من ازدواج کرده بودم مهرداد رفت و آمدهاشو با من کمترکرده بود.پدرش اجازه نمی داد،نمی دونم چرا ولی حتما دلایل خاص خودش رو داشت.
romangram.com | @romangram_com