#هم_قفس_پارت_200


_چی می گی ستاره؟تو که پشتت به اونا بود،از کجا فهمی دی که دارن منو نگاه می کنن؟

_فکر کردی من خرم؟تو رو که دیدم،بدت نیومده بود،دوست داشتی من نبودم تا می رفتی پشت میز اونا می نشستی.

_تو واسه خودت می بری و می دوزی؟من به خاطر تو دو سال به هیچ دختری نگاه نکردم،فقط به امید این که یه روز به تو برسم،حالا که با بدبختی بهت رسیدم چشمام هرز بره؟اون هم جلوی تو؟

_آها،خوب خودت رو لو دادی،پس وقتی من نباشم از این غلطا می کنی؟

_ستاره تو متوجه می شی که چی می گی؟این چه طرز حرف زدنه؟من که همیشه با توام،کسی که پاش کج بره صبح تا شب پیش زنش نمی مونه،من یه لحظه با تو بودن رو به دنیا ترجیح می دم،چطور می تونم تو رو که با سختی به دست آوردم اذیت کنم؟یا خلاف عشقم عمل کنم؟

_همه تون همینطورید،هر موقع یه غلطی می کنید می خواید با این حرف های عاشقونه طرفتون رو خر کنید،یه مشت حیوون که لایق هیچی نیستن.

اون قدر عصبی شدم که کم مونده بود توی گوشش بزنم،چطور می تونست درباره من این فکر رو بکنه؟منی که با تمام وجودم ستاره رو دوست داشتم،بهش عشق می ورزیدم،حاضر بودم به خاطرش تمام زندگیم رو بدم،نه،حق من نبود که این حرف ها رو بشنوم.تا خونه دیگه یه کلمه هم باهاش حرف نزدم.وقتی رسیدیم پیاده شدم و محکم در ماشین رو بستم،منتظر ستاره نموندم و رفتم توی ویلا،یکراست رفتم زیر دوش،یک ساعت طول کشید تا یه کمی آروم بشم.رفتم توی اتاق خواب،ستاره توی پذیرایی بود.نشسته بودو پاهاش رو به شدت تکون می داد.وقتی از هال طبقه دوم رد می شدم دیدمش ولی اصلا بهش توجهی نکردم و رفتم توی اتاق خواب روی تخت دراز کشیدم و سیگار روشن کردم،سیگار پشت سیگار،دلم می خواست سرم رو بکوبم به دیوار،ستاره اومدو دراز کشید.سیگارم رو خاموش کردم و کلید چراغ خواب رو زدم،همه جا تاریک شد.من و ستاره در انتهایی ترین قسمت تخت خوابیدیم،خیلی دور از هم.اعصابم بهم ریخته بود،نمی تونستم جایی که ستاره هست باشم و نوازشش نکنم،دلم داشت از توی سینه ام کنده می شد،پیش خودم گفتم اون مریضه،هنوز کاملا خوب نشده،به خاطر حماقتی که بهروز کرده مجبورم تحمل کنم،ستاره الان به همه چی بدبینه ولی اینجوری که نمی شه،اگه هر جایی بخواد سرو صداراه بندازه و آبروریزی کنه که نمی شه.

بوی عطرش توی اتاق پیچیده بود و داشت دیوونه ام می کرد.برگشتم طرفش و بغلش کردم.دستامو کشیدم روی موهاش،روی صورتش،دیدم صورتش خیسه،با زحمت زیاد برگردوندمش سمت خودم،هنوز خیلی خشن بود،چند دقیقه ای صبر کردم تا گریه کنه و آروم بشه،فقط آهسته اشکاشو پاک می کردم.


romangram.com | @romangram_com