#هم_قفس_پارت_199
دوروز بعد من و ستاره رفتیم شمال،سه روز اول خیلی خوب گذشت،تا این که یه شب من و ستاره رفته بودیم رستوران نیم ساعتی نگذشته بود که یکهو ستاره با حالتی عصبی برگشت به میز پشتی نگاه کرد.سه تا دختر جوون نشته بودن دور یک میز و قلیون می کشیدن،ستاره با عصبانیت بهشون گفت:
_دنبال چی می گردین؟
دخترا یه لحظه متحیر به ستاره نگاه کردن،من از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم،اصلا نمی فهمیدم ستاره داره چی کار می کنه.ما داشتیم می گفتیم و می خندیدیم که یکهو منقلب شد.اون دختر یکی،دوبار یه اطرافش نگاه کرد و خیلی معدبانه گفت:
_معذرت می خوام خانوم،شما با ما هستید؟
ستاره یکهو از جاش بلند شد و فریاد کشید:
_کثافت های هرجایی،این شوهر منه،برین دنبال یکی دیگه بگردین،شنیدین چی گفتم؟
تمام رستوران به ما نگاه می کردن،قبل از این که اون دخترا بخوان جوابی به ستاره بدن بلند شدم و دست ستاره رو گرفتم و همون جوری که می بردمش بیرون از اونا عذرخواهی کردم.وقتی نشستیم توی ماشین،اون قدر عصبانی بودم که تمام حرصم رو روی پدال گاز خالی کردم،ستاره هم با خشم به روبرو خیره شده بود.با عصبانیت گفتم:
_خودت فهمیدی چی کار کردی ستاره؟
_داشتن با چشماشون ریز ریزت می کردن،کور بودی؟ندیدی؟
romangram.com | @romangram_com