#هم_قفس_پارت_150
_نه،اصلا این طور نیست،تو خیلی با نشاط و خونگرمی،این خصیصه خیلی خوبیه ولی...چه جوری بگم؟...من نمی تونم لادن.
_شاید کسی توی زندگیته،آره؟
_موضوع این حرف ها نیست،موضوع اینه که من غیر از یه دوست خوب نمی تونم روی کس دیگه ای فکر کنم.این موضوع رو یکی،دو بار دیگه هم بهت گفته بودم.
_من خیلی احمقم که دارم خودمو پیش تو کوچیک می کنم.
_تو هیچ وقت پیش من کوچیک نمی شی.بیخودی از این فکرا نکن.من تو رو دوست دارم ولی مثل یه دوست،یه همکلاسی.
_ولی من هنوز امید دارم،مطمئنم که یه روزی نظرت عوض می شه.
_چرا؟از کجا مطمئنی؟من حتی یه بار هم حرف امیدوار کننده ای به تو نزدم...نظر من تغییر نمی کنه لادن،ولی خیال نکن که همه چی تموم می شه،نه،منو تو بازم می تونیم،دوست های خوبی باشیم،درست مثل گذشته.
لادن سکوت کرد و من چند دقیقه با همون حالت درمونده نگاهش کردم.لبخند تلخی زد و بلند شد.
romangram.com | @romangram_com