#هم_قفس_پارت_151

_شام خیلی خوبی بود،من دیگه باید برم.

_بری؟کجا؟تازه می خوام تخته بازی کنیم،یه هفت،هشت دست امشب به من می بازی.

_اون وقت که تو به لواشک می گفتی لحاف دشک،من تخته باز بودم.

_دلم برات می سوزه،امشب مجبوری با گریه از خونمون بری،دو،سه دست اول مجبورم باهات نرم بازی کنم وگرنه تاس های من رد خور نداره،همه اش جفته.

_زهی خیال باطل،ریز می بینمت.

_من اصلا نمی بینمت.

خلاصه اون شب من و لادن کلی برای هم کری خوندیم،از حق نگذریم خیلی خوب بازی می کرد ولی از اونجایی که هیچ یک از افراد خاندان ما توی تخته به کسی نمی بازن،اون شب من فقط بردم.جو خیلی دوستانه شده بود،مهرداد هم از صدای دادو فریاد ما اومد پایین،اون شب خیلی خوش گذشت،لادن دیگه سربه سر مهرداد نذاشت و سه تایی فقط گفتیم و خندیدیم.

لادن که رفت منو مهرداد رفتیم توی آشپزخونه،من ظرف های شام رو شستم و مهرداد دو تا چایی ریخت.

حرف هایی رو که توی حیاط بین منو لادن رد و بدل شده بود سربسته برای مهرداد تعریف کردم.

romangram.com | @romangram_com