#هم_قفس_پارت_137

_حتما،منتظرم می مونی؟

لبخندی زد و سرش رو تکون داد.وقتی به سمت ماشین می رفتم انگار داشتم روی هوا قدم برمی داشتم.اون قدر سبک بودم که وزنم رو احساس نمی کردم.همه مردم لبخند می زدن.راستی چرا مردم این قدر خوشحال بودن؟

سوار ماشین که شدم آقای حکمت از حالت صورتم خوب فهمید که چه اتفاقی افتاده.تا حرکت کردم یه نوار شادو روحیه بخش گذاشتم.

_مثل این که همه چیز خوب پیش می ره.

_بله آقای حکمت،موافقید با هم شام بخوریم؟

_شام؟ساعت تازه پنجه؟

_ولی من خیلی گشنمه،شما چی؟

آقای حکمت لبخندی زد و گفت:

_امان از جوونی،باشه بریم.

romangram.com | @romangram_com