#هم_قفس_پارت_136
بهم لبخند زد و اشک هاشو پاک کرد،بعد سرش رو آروم تکون داد.توی سکوت نشستیم و به هم نگاه کردیم.هیچ صدایی ما رو از فکر هم بیرون نمی کشید.هیچ صدایی جز صدای قلب هم دیگه رو نمی شنیدیم.توی اون نگاه انگار داشتیم تمام داستان های مهرو وفا رو مرور می کردیم.
صدای پرستار ما رو به خودمون آورد.
_وقت ملاقات تمومه،بیمار باید استراحت کنه،می تونید تشریف ببرید.
نگاه عمیقی به ستاره کردم و گفتم:
_می خوای پیشت بمونم؟
_پرستاره داره بیرونت می کنه،چه جوری می خوای بمونی؟
_برای موندن می جنگم.
_نه،برو،پدرجون بیرون منتظرته،فردا صبح میای؟
romangram.com | @romangram_com