#هم_قفس_پارت_138


نزدیک یه رستوران سنتی پارک کردم ورفتیم تو.آقای حمت ازم نپرسیدکه توی اون اتاق بین منو ستاره چی گذشت،حتما خودش فهمیده بود.نمی دونی غذارو با چه اشتهایی خوردم،مدت ها بود که اون قدر از غذا خوردن لذت نبرده بودم.آقای حکمت هم خوشحال به نظر می رسید.وقتی جلوی آپارتمانش پیاده اش کردم خیلی اصرار کرد برم بالا ولی دوست داشتم شادیم رو جشن بگیرم.توی راه با مهرداد تماس گرفتم.

_الو مهرداد،خوابی؟

_نه بابا نشستم فیلم می بینم،کجایی؟

_توی خیابون،میای بیرون؟

_یه لحظه گوشی....آقاجون می تونم امشب پیش افشین بمونم؟..آره افشین،دمت گرم،کی می رسی؟

_تا نیم ساعت دیگه اون جام حاضر باش.

راستش دلم نیومد شادیم رو تنهایی جشن بگیرم،مهرداد بهترین دوست من بود،باید توی این خوشحالی سهیم می شد.وقتی سوار ماشین شد یه ساک کوچیک دستش بود.

_اینا چیه؟


romangram.com | @romangram_com