#هم_قفس_پارت_115

_بهتره بری،دیدنت حالم رو بهم می زنه.نمی خوام جز پدرجونم کسی رو ببینم.می دونی افشین؟تو خیلی کنه ای.همچین خودتو به موش مردگی می زنی که هر کی ندونه خیال می کنه خیلی مظلومی.ازچشمم دور شو.فهمیدی یا داد بکشم؟

ماتم برد.همون طوری که نشسته بود و جدی نگاهم می کرد،فکر نمی کردم این قدر بی عاطفه باشه.از اتاق بیرون اومدم و شروع کردم به قدم زدن.حالا باید چی کار می کردم؟خیلی رک بهم گفت که دیگه نمی خواد منو ببینه.صداش عین زنگ توی گوشم می پیچید.حرف هاش عین پتک توی سرم می خورد.نباید بی خودی خودم رو امیدوار می کردم.من که داشتم فراموشش می کزدم.داشتم به زندگی عادی برمی گشتم.داشتم به نداشتنش عادت می کردم.چرا دوباره دچار اشتباه شدم؟چرا؟چرا احساسم به جای عقلم تصمیم گرفت؟فکرشم نمی کردم که یه روز از طرف یه دختر تا این اندازه تحقیر بشم.احساس می کردم غرورم له شد.ولی صدایی توی قلبم می گفت ستاره مریضه،باید درکش کنی،باید بهش فرصت بدی.باید صبور باشی،با دو نفر توی مغزم داشتم می جنگیدم،یکی حامی ستاره بودو از احساس می گفت و یکی حامی منطق بود واز عقل می گفت.ورود آقای حکمت و مهرداد با یک سری از بچه های دانشگاه منو از این جنگ روانی نجات داد.خوشحال شدم که قبل از این که یکی از دو جناح پیروز بشه این جنگ تموم شد.

_سلام.

_سلام پسرم،نوه ام چطوره؟

_خوبه،دارن می برنش برای تست و آزمایش و از این جور چیزا.

_یعنی نمی تونیم ببینیمش؟

_چرا ولی خیلی کوتاه.

آقای حکمت با دو،سه تا از بچه های دانشگاه که اومده بودن دیدن ستاره رفتن توی اتاق.اصلا حالم خوب نبود،به آقای حکمت گفتم که توی ماشین منتظرش می مونم.با مهرداد به سمت ماشین رفتم.

_وای نمی دونی افشین،آقام داشت از تعجب شاخ درمی آورد.می گفت،باورم نمی شه که رفیقت خودش ماشین رو بهت داده باشه.خیال می کرد ازت دزدیدم.آقا یه حالی کردم من با این ماشین!نمی دونی دخترا چه نگاهی می کردن.آخه بگو بی معرفت ها،مگه اونی که ماشین نداره دل هم نداره؟حتما باید یه دک و پزی داشته باشه تا تحویلش بگیرن؟راستش رو بخوای اصلا امروز به کارهام نرسیدم.فقط با ماشین توی خیابون ویراژ دادم.صدای ضبط بالا،شیشه ها پایین،تازه عینک آفتابیت رو هم زدم،یه تیکه ای شده بودم که نگو.راستش رو بخوای چون عینکت طبی نبود خیابونارو تار می دیدم ولی اون قدر باکلاس شده بودم که برام مهم نبود.یکی،دوبار هم کم مونده بود تصادف کنم....ببینم افشین تو حالت خوبه؟مهراد بالاخره فهمید که من اصلا دل و دماغ حرف زدن ندارم.حسابی تو خودم بودم.بیچاره مهرداد با چه هیجانی داشت جریان صبح رو برام تعریف می کرد.هر کاری کردم نتونستم خودم رو خوشحال جلوه بدم و نقش ابزی کنم.همون طوری توی صندلیم فرو رفته بودم و نگاهم لای جمعیتی که جلوی آسایشگاه در رفت و آمد بود می لولید،نمی دونستم چه تصمیمی بگیرم،فکرم خیلی مشغول بود.تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که برم خونه،می تونستم دو رادو از اوضاع روحی ستاره مطلع بشم.بهتردیدم قبل ازرفتن با دکتر ستاره مشورت کنم.مهرداد بدجوری تو ذوقش خورده بودو ساکت نشسته بود حتی ازم نپرسید که کجا می رم!یک ربعی توی آسایشگاه دنبال دکتر گشتم تا بالاخره پیداش کردم.داشت با یکی از مریض ها صحبت می کرد.منتظر شدم تا کارشتموم بشه.وقتی منو دید توی گوش مریضش چیزی گفت و اومد پیشم.

romangram.com | @romangram_com