#هم_قفس_پارت_114
_می دونه که چی میگه ولی نمی شه رو حرف هاش حساب کرد.اون ذهن درگیری داره.حتی زمانی که در اثر داروها آروم به نظرمی رسه توی مغزش آشفته اس.به نظر من بیماری هنوز پیشرفت نگرده،قابل کنترله،خوب می شه،امیدتون به خدا باشه.
دکتر منو به حال خودم گذاشت و رفت.با ناباوری روی صندلی ولو شدم.یعنی ستاره از ته دلش نگفت که با من می مونه؟راهرو آسایشگاه هر لحظه شلوغ تر می شد.یه جوری نشسته بودم که به اتاق ستاره مشرف باشم.پرستارها هرچند دقیقه یه بار می اومدن و می رفتن.نزدیکی های ظهر بود که رفتم پیشش.دلم می خواست ببینمش.نشسته بود روی تختو با بی تفاوتی یه مجله رو ورق می زد.نگاه سردی بهم کرد و دوباره مشغول ورق زدن مجله شد.
_سلام،امروز حالت چه طوره؟
_جواب سوالم رو نداد،نشستم روی صندلی و نگاهش کردم.
یه دسته از موهای خرمایی رنگش روی صورت رنگ پریده اش ریخته بود.توی صورتش انگار روح نبود.دلم به درد اومد.چرا من خودم رو در قبالاون مسئول می دونستم؟چرا فکر می کزدم که موظفم امیدوعشق به آینده رو توی ستاره زنده کنم؟چرا فکر می کردم که رنگ رخساره پریده ستاره رو من باید آب و رنگی بدم؟
_تو بازم این جایی؟
_اگه دوست نداری می رم.
صداش خیلی شکسته بود.توی چشمام خیره شد،مثل سنگ نگاهم می کرد.عاری از احساس.
romangram.com | @romangram_com