#هم_قفس_پارت_113
_بله،خودتون گفتین که تنهاش نذاریم.
_درسته،ولی شب رو می تونستی بری خونه استراحت کنی چون در هر صورت بیمار تمام شبخوابه خصوصا که داروهای آرامبخش هم مصرف می کنه.شما چون نسبتی هم با بیمار نداری نمی تونی همه اش این جا بمونی.
_ستاره فقط یه پدربزرگ پیرداره.اگه اشکالی نداره من دوست دارم شبها همین جا توی راهرو بمونم.می ترسم یه موقع به کمک احتیاج پیدا کنه.
دکتر لبخندی بهم زدوگفت:
_اینجا پر از پرستاره واونا موظفند مواظب مریض ها باشن.فکر نمی کنی بیشتر از یه همکلاسی نگران دوستتی؟
_درسته.
نمی خواستم پنهان کاری کنم.اون هم از یه روانپزشک که خیلی زود ازحالتم همه چیز رو می فهمید.در ضمن دوست نداشتم در این رابطه بیشتر توضیح بدم.خوشبختانه دکتر هم بیشترتوی زندگی خوصوصیم سرک نکشید و موضوع بحث رو عوض کرد.
_امروز بیمار شمارو معاینه کردم.یک سری تست هاهست که تا ظهر روش صورت می گیره.نتیجه رو تا فردا بهتون اعلام می کنم.
_آقای دکتر من یه سوال داشتم.با وضعی که ستاره داره می شه روی حرف هاش حساب کرد؟یعنی خودش کاملا می دونه که چی داره می گه؟
romangram.com | @romangram_com