#هم_قفس_پارت_112
_دست خودم نیست افشین،به خدا نمی فهمم چرا یکهویی این جوری می شم.
_نگران نباش،همه چی درست می شه.
نگاه ستاره به من سرد بود ولی همین نگاه سرد مثل آتیش منو می سوزوند.پرستار بدون در زدن اومد تو و چراغ رو روشن کرد.یه نگاه مشکوک به منو ستاره کرد که انگار مچمون رو گرفته.بعد یه ابروش رو بالا دادو گفت:
_بیرون باشید،بیمار باید استراحت کنه.
دوست داشتم بیشتر پیش ستاره بمونم،تازه داشتیم حرف های خوب خوب می زدیم.با درماندگی نگاهی به ستاره کردم که داشت بی تفاوت به گل های پرده نگاه می کرد.بلند شدم و ازاتاق بیرون اومدم.قبل از هر چیز رفتم یه چیزی خوردم.اون شب خیلی بهم سخت گذشت.تا طلوع صبح روی صندلی توی راهرو نشسته بودم و رفت وآمد پرستارهارو نگاه می کردم.یکی دوبار خواستم برم توی محوطه آسایشگاه قدم بزنم ولی احساس می کردم ممکنه هر لحظه از ستاره خبری بشهو مثل دفعه قبل کارم داشته باشه ولی احساس باطلی بود،چون تا صبح از ستاره خبری نشد.تقریبا روی صندلی خوابم برده بود که یک نفردستش رو گذاشت رو شونه ام.
_سلام جوون.
_سلام آقای دکتر،شما کی تشریف آوردید؟
_معذرت می خوام که بیدارت کردم،ازدیشب این جایی؟
romangram.com | @romangram_com