#هم_خونه_پارت_243

.و در دل گفت . دیدی؟ دیدی میخواست ضربه ی آخر رو بهت بزنه. دیدی میخواست نابودیت رو ببینه
دیدی میخواست تحقیرت کنه. یادش رفت برای چه به اتاق آمده. حرصی که به ناگه به جانش ریخت
.جسارت آورد و با عصبانیت از اتاق خارج شد و کیفش را از روی مبل برداشت و بسوی در خروجی رفت
.گویی در خواب راه میرود. حواسش کاملا پرت بود
شهاب هراسان و دستپاچه جلویش ظاهر شد و گفت کجا؟ چرا مقتعت رو عوض نکردی؟
.برو کنار میخوام برم
.لحن یلدا سرد و جدی بود و در کلام و آهنگ صدایش گویی هیچ حسی وجود نداشت
سرمای گفتارش لرزه ای بر جان شهاب انداخت. شهاب گفت کجا میخوای بری؟
.میرم خونه
.صدای یلدا از شدت بؽض میلرزید و این عصبانی اش میکرد.دوست نداشت ضعیؾ جلوه کند اما دست خودش نبود
شهاب با جدیت و تحکم گفت .کدوم خونه؟ هان؟ کدوم خونه؟ مگه قرار نبود از اینجا که رفتی برگردی پیش
حاجی؟ کدوم خونه رو میگی؟
.این دیگه ربطی به تو نداره
شهاب سعی کرد بر عصبانیت خود چیره شود. نفس عمیقی کشید و برای لحظه ای چشمها را بست
.و دوباره نگاهش را به یلدا داد . بعد از ثانیه ای سکوت گفت چرا میخوای بری؟ هان؟ و فریاد زد حرؾ بزن
یلدا به خروش آمد وگفت تو حرؾ بزن. تو بگو چی توی سرت میگذره؟ تو بگو چرا دست از سرم بر نمیداری
و گریه کرد و فریاد زد. تو بگو چرا دنبالم اومدی؟ چرا دوباره من رو آوردی اینجا؟ چی از من میخوای؟ ...لعنتی
چی از من میخوای؟ چرا راحتم نمیذاری؟ اگه بخاطر قول و قرار حاج رضاست بخدا همون طوری که قرار
.گذاشته عمل میکنه. من دوباره میرم پیشش و ازش میخوام سهم تو رو کامل بده. همونطوری که قول داده
.و شهاب را تار میدید. اما دلش را کمی سبک کرد .اشکها صورتش را پر کرده بود
.شهاب رنجیده نگاهش میکرد. دستی به موهایش کشید و روی مبل نشست. چند لحظه در سکوت ماندند
شهاب سر بلند کرد و آرام گفت فکر میکردم اینجا رو دوست داری؟
.یلدا که از حرفهای شهاب گیج شده بود در میان اشکها ناباورانه نگاهش کرد. معنای حرؾ شهاب را نمیفهمید
.شاید هم شهاب قصد داشت اعتماد او را جلب کند. این بنظرش درست تر آمد
.شهاب دستها را در هم قلاب کرد و گفت اگه اینقدر موندن در اینجا ناراحتت کرده اگه من ناراحتت میکنم.باشه
به دوستات .حرفی نیست. من همین الان میرم. اما تو همین جا بمون. لازم نیست پنهانی خونه اجاره کنی
بگو اثاثیه ات رو بیارن همین جا . باز هم شهاب نتوانست حرؾ دلش را بزند. باز هم ؼرورش نگذاشت صادق
.باشد. ناراحت و عصبانی و سرخورده از حرفهای ناگفته از جا برخاست
...یلدا پاک گیج شده بود و از رفتار و گفتار او سر در نمیاورد. یعنی منظور شهاب این بود که
یلدا ناباورانه به حرفهای شهاب میاندیشید. ترسیده از حرفهای خودش و نگران از دست دادن دوباره ی شهاب
.چشم به او دوخت
.شهاب به اتاقش رفت و بعد از چند دقیقه بیرون آمد و سوئیچش را برداشت و بدون نگاه به یلدا بسوی در رفت
بؽضش به حد انفجار رسید و با صدایی که گویی از . دل یلدا بدجوری خالی شد. تنش به لرزه افتاد
...ته چاه در میامد زجه زد شهاب

romangram.com | @romangram_com