#هم_خونه_پارت_244

شهاب دستگیره ی در را چرخاند . در باز شد. لحظه ای درنگ کرد .نفس عمیقی کشید . چشمها را بست
و در را رها کرد. در بسته شد. گامی بسوی یلدا که نگران و منتظر ایستاده بود برداشت و با خشونت خاصی
.او را در آؼوش کشید
.حالا هر دو می لرزیدند
.شهاب با قدرت تمام او را در آؼوش میفشرد و یلدا خشنود از شنیدن صدای استخوانهایش به آرامش رسیده بود
...ندانستند چقدر در همانحال ماندند تا بالاخره صدای زنگ تلفن به خود آوردشان201

...شهاب با اکراه دستهایش را شل کرد و گوشی را چنگ زد. صدایش دو رگه شده بود. گفت الو
خوبید؟ . کامبیز گفت الو شهاب
شهاب که گیج و مست از وصل یار بود گفت تو این موقع زنگ زدی که بگی خوبیم یا نه؟
کامبیز خندید و گفت مگه چه موقعی بود؟
خب . چی شده؟
یلدا خانم خوبن؟
.آره
همه چی حله؟ مشکلی نیست؟
.حرفت رو بزن کامی
.خیلی خب. حاج رضا پیؽام داده امشب برای ساعت 2همگی بریم امام زاده صالح شام هم مهمونشیم
.ؼلط نکنم این دیگه شام عروسیه
خون به چهره ی شهاب دوید و سرخ شد. نفسی کشید و گفت امشب؟
...آره. راستی حاج رضا گفت بهت بگم. یلدا زن عقدیته. خداحافظ
.ارتباط قطع شد . شهاب گوشی در دست و هاج و واج به حرؾ کامبیز فکر کرد و با خود گفت پس بابا دروغ گفت
...نگاه خواستنی اش را به یلدا دوخت
...زنجیرش برقی زد
...دست یلدا بی اختیار به زیر مقنعه اش رفت. آویز الله در دستش فشرده شد
پایان

romangram.com | @romangram_com