#هم_خونه_پارت_242
.کامبیز ادامه داد راستش دیگه دل کندن از جمع شما کمی سخته
.فرناز برای اولین بار از کامبیز خجالت کشید و سرش را پایین انداخت و لبخند زد
.کامبیز هم دستی به موهایش کشید و آهنگ شاد و زیبایی گذاشت... اتومبیل حرکت کرد و یلدا فراموش شد
.یلدا بدون کلامی پشت سر شهاب پله ها را بالا میرفت
یاد اولین باری که پا به آنخانه گذاشت افتاد .همان شبی که شهاب به او مانند یک موجود دست وپا
.چلفتی و اضافی نگاه میکرد. نفس عمیقی کشید .چقدر بیتاب این بوی دوست داشتنی و خواستنی بود
.بویی که با هر نفس اش احساس میکرد جوانتر شده است. بویی که احساسات ؼریبی را در او زنده میکرد
.شهاب در را باز کرد و یلدا وارد خانه شد. بؽض دوباره گلویش را به سیخ زد. چقدر این خونه را دوست داشت
.خانه ای که در آن عاشق شده بود خانه ی عشق. نگاهی به اثاثیه و دکوراسیون انداخت
.همه جا و همه چیز برق تمیزی میزد. دکوراسیون هم همان بود که خودش چیده بود
.شهاب به آشپزخانه رفت و بعد از چند لحظه با بتادین و گاز استریل برگشت
.یلدا هنوز دستمالها را روی صورت خود نگه داشته بود
.اون دستمالها رو بردار . شهاب گفت بشین
.یلدا در سکوت نشست. شهاب کنارش نشست و روی زخم را با دقت و تمیز پانسمان کرد
.حال یلدا خراب بود. تحمل نداشت. دیگر تحمل نداشت در آن بلا تکلیفی دست و پا بزند
.معشوق کنارش و نزدیکش باشد و او نگران از رفتار و گفتارش در برزخ معلق باشد
.حرفی هم نمیزد. میخواست شهاب شروع کند. با خود میگفت بذار کمی بیشتر پیشش باشم
.بذار کمی بیبشتر ببینمش. به در اتاقش که بسته بود نگاه کرد. دلش برای انجا هم تنگ شده بود
.شهاب بعد از پانسمان زخم گفت برو توی اتاق خواب مقنعه ات رو عوض کن. خونی شده
.هنوز چند تا از روسری هات اینجاست
شهاب دوباره به آشپزخانه رفت و بعد از دقایقی با یک لیوان شربت برگشت. آنرا هم زد و جلوی یلدا
.گرفت و گفت بخور حالت رو جا میاره
.یلدا نگاهش کرد و لیوان را از دست او گرفت و جرعه ای نوشید
. شهاب گفت تا ته بخور
.یلدا جرعه ای دیگر نوشید
.دوباره شهاب گفت . بیشتر
.نمیتونم. دیگه نمیتونم200
.پاشو برو مقنعه ات رو عوض کن
.یلدا از جا برخاست و بسوی اتاقش رفت
.شهاب گفت اونجا نه...اتاق من
.و یلدا بسوی اتاق شهاب رفت. در را باز کرد و اتاق با تمام وسایلش روی سرش آوار شد
پرده های حریر و زیبایی .تخت خواب دونفره ی شیک با سرویس گران قیمتی که در کنارش چیده شده بود
که بسیار رویایی بودند. لرزه ی بدی بجانش افتاد . بؽض بیچاره اش کرده بود. پاهایش سست و بیجان شدند
romangram.com | @romangram_com