#هم_خونه_پارت_241

.شهاب در حالی که در را باز میکرد گفت یلدا بیا پایین
یلدا از آمرانه حرؾ زدن او حرصش میگرفت. با خود گفت چرا هر کاری دلش میخواد میکنه؟
>همیشه به این فکر میکرد اصلا چرا اکثر مردها از خانم بودن دخترها سوءاستفاده میکنند؟
...شهاب سمت دیگر اتومبیل آمد و در کناری یلدا را باز کرد و گفت زود باش
یلدا بدون نگاه به او گفت من چرا باید بیام؟
.شهاب نگاه ؼضبناکی به او کرد و گفت برای دونستن علتش باید اول بیای
.اصلا نمیخوام چیزی بدونم . نمیام
.شهاب حرص میخورد و پره های بینی اش بالا و پایین میشد و از خشم رگ گردنش بیرون زده بود
دوست نداشت جلوی دیگران با یلدا بگو مگو کند . سر را کنار یلدا آورد و گفت نمیخوام اذیتت کنم
).پیاده شو.(آهسته در عینم حال خشمگین حرؾ میزد
.دل یلدا به تپش افتاده بود. نمیتوانست در برابر او مقاومت کند . او نابود شهاب بود. بالاخره پیاده شد
.آنها که به خانه رفتند فرناز و نرگس ملتمسانه به کامبیز نگاه میکردند
نرگس گفت آقا کامبیز تو رو خدا تنها شون نذارین. یه وقت بلایی سر یلدا نیاره؟
.عجب کاری کردیم ها. ای کاش اصلا حرفی نزده بودیم199

فرناز هم گفت آقا کامبیز بهتر نیست ما همینجا بمونیم؟پ
.کامبیز که آرامش خاصی در چهره اش موج میزد لبخند معنی داری زد و گفت نگران نباشید
.و نفس عمیقی کشید و ادامه داد اونا نیاز دارن که تنها باشن تا مجبور بشن به هم اعتراؾ کنند
مطمئن باشید هیچکس به اندازه ی شهاب یلدا رو دوست نداره. و نگرانش نیست. شما بهتره خوشحال
میدونید. خانمها . تنهایک کار دیگه باقی مونده که اگه انشاءالله .باشید که هر دوشون رو بدست هم سپردیم
.اتفاقی نیافته باید یک تلفن به شهاب بزنم. منظورم سفارش حاج رضاست
.فرناز گفت چرا تلفن کنید ؟ خب میتونید به خودش بگید
.دیگه باید یواش یواش آماده ی عروسی بشه .نه دیگه فکر نمیکنم به این سادگیها شهاب رو ببینیم
.نیش دخترها باز شدو دندانهایشان به نمایش در آمد
کامبیز به یاد نامزد نرگس افتاد و گفت راستی نرگس خانم . تبریک میگم . شما هم از قرار معلوم عروسیتون
.نزدیکه. نرگس لبخندی شرمگین زد و گفت تشکر آقا کامبیز
کامبیز در حالی که خنده بر لب داشت گفت ما هم دعوتیم.؟
.اگر قابل بدونید . حتما
.خواهش میکنم. نرگس خانم شما واقعا خانمید
.فرناز لبخندی روی لبش بود و چیزی نمیگفت
.کامبیز رو به او کرد و گفت فرناز خانم گویا شما تنها شدید. دوستانتو ن زرنگتر از شما بودند
.فرناز لبخند بر لب آورد و گفت آره دیگه اینها خیلی عجله داشتند
...کامبیز از آیینه نگاهش کرد و لبخند خاصی زد و گفت پس شما عجله ندارین. اتفاقا من هم عجله ندارم
...فرناز دهانش به اندازه ی اقیانوس باز بود و میخندید . نرگس با آرنج به پهلوی فرناز زد

romangram.com | @romangram_com