#هم_خونه_پارت_240

در هم بودند و دستپاچه مینمود. گفت نمیدونم چی باید بهتون بگم؟198

بنظر خودتو ن اگه یک لحظه کنار هم بشینید و با هم حرؾ بزنید سختتر از این رفتار های بچگانه است.؟
.من که فکر میکنم هر دوتون دیوونه شدید
یلدا صورتش سرخ شده بود . گر گرفته بود و هنوز نفسش جا نیامده بود. نیمه ی صورتش را با دستمال
.گرفته بود و به شهاب نگاه نمیکرد...شهاب نزدیکش آمد
کامبیز که هنوز نگران رفتار شهاب بود بسرعت از جا برخاست و سعی کرد جلوی او را بگیرد تا به یلدا
نزدیکتر نشود. گفت چیه؟ باز چی شده؟ کجا میای؟
.شهاب با حالتی جدی و تا حدی عصبانی گفت ولم کن. گفتم ولم کن
.شهاب تو الان عصبی هستی . یک کم بهش فرصت بده و بدترش نکن
.کاریش ندارم... گفتم کاریش ندارم ولم کن
کامبیز با اکراه خود را عقب کشید .شهاب جلو آمد و در مقابل چشمهای وحشتزده ی فرناز و نرگس خم شد و
بازوی یلدا را گرفت و با حرکتی او را از جا بلند کرد و در حالی که به سوی اتومبیل کامبیز میرفت بلند گفت
.سوئیچت رو بده کامبیز
...یلدا ب ه دنبالش کشیده شد
.کامبیز گفت ما هم میاییم
.ما میریم خونه . شهاب در اتومبیل را باز کرد و یلدا را به داخل هل داد و گفت پس بجنب
فرناز و نرگس که رنگشان پریده بود با عجله سوار شدند. نرگس کنار یلدا نشست و با نگرانی پچ پچ کنان
گفت . یلدا خوبی.؟
یلدا نگاهش کرد .سکوت کرده بود. و با خود فکر میکرد پس من عرزه ی چکاری رو دارم؟
.اون لگد کوبم کرد. له ام کرد. خرابم کرد و من نتونستم انتقامم رو ازش بگیرم. پس دیگه هیچی مهم نیست
.بذار هر چی میشه بشه. انگار واقعا اون چیزی که قراره انجام بشه خود بخود میشه
.انگار من هیچ کاره ام . گوشه ی لبش بدجوری زخم شده بود و خونریزی داشت
.فرناز نگرانش بود و تند تند دستمال رو عوض میکرد
شهاب لحظه ای برگشت و دوباره نگاهشان به هم افتاد. نگاه رنجیده ی یلدا عذابش میداد اما سعی کرد
.برخود مسلط باشد
فکر کنم زخمش نیاز به .صدای فرناز سکوت را شکست که گفت آقا شهاب...بهتره اول بریم درمانگاه
.بخیه داشته باشه
.شهاب دوباره نگرانتر از قبل برگشت و به یلدا نگاه کرد و اشاره کرد که یلدا دستمال رو برداره
.یلدا آهسته دستمالها را برداشت
.شهاب گفت کامی بریم درمانگاه
.نه جای بخیه روی صورتش میمونه. تازه چیزی نیست . یک زخم کوچیکه
.یلدا خانم شما دستمال رو روی زخم فشار بدید و توی خونه هم بتادین بزنید. تا دو ساعت دیگه خوب میشه
.و اتومبیل متوقؾ شد. یلدا همانطور ساکت نشسته بود .عاقبت به خانه ی شهاب رسیدند

romangram.com | @romangram_com