#هم_خونه_پارت_239

که همانطور ایستاده بود. و منتظر. در یک لحظه تصمیمش را گرفت و بسمت در خروجی شروع به دویدن
کرد. آنچنان میدوید که حس میکرد پرواز میکند. گویی پاهایش زمین را حس نمیکردند. هیجان و اضطراب و نگرانی از
.مؽبون شدن دوباره او را وادار میکرد بیشتر سعی کند.پشت سرش را نگاه نمیکرد
... شهاب ؼافلگیر شد. فکر نمیکرد یلدا آنطور پا به فرار بگذارد. فریاد زد یلدا
.اما فریادش بیحاصل ماند و ناچار از دویدن به دنبال او
.یلدا محکم به بچه های دانشجو میخورد و بدون معذرت خواهی میدوید. هیچ کس را نمیدید
.هیچ صدایی را نمیشنید و فقط با تمام قدرت میدوید و میدوید
نمیدانست آیا میشود با فرار از عشق موفق شد؟ زندگی کرد و خوشحال بود؟
شاید میخواست به خود ثابت کند که میتواند...میتواند با اراده ی خود او را نخواهد و فرار کند و او را که
همیشه پس زده بودش پس بزند. در آن شش ماه آنقدر ؼرورش را تیػ زده بود که شاید حالا فرصتی برای
جبران میافت. باید خود را محک میکرد. یلدا حتی نرگس و فرناز و کامبیز را که مقابل در بزرگ خروجی
.ایستاده بودند را ندید و صدایشان را نشنید. و خیابان اصلی را به مقصد کوچه ی کنار دانشگاه پشت سر گذاشت
نفس نفس میزد. یقه ی ژاکت قرمزش از روی شانه ها بر روی بازویش افتاد بود و کیفش بین زمین و آسمان
.بیقرار بود. داخل کوچه پیچید و هنور میدوید
.شهاب بدون لحظه ای ؼفلت به دنبالش بود. گویی او هم هدفی جز به دام انداختن یلدا نداشت
.نمیخواست اینبار هم بازنده باشد. سر لج افتاده بود و عصبانی و ملتهب بود
.کامبیز فریاد زد شهاب صبر کن با ماشین میریم دنبالش
.اما شهاب حتی برنگشت که او را ببیند
.نرگس و فرناز مضطرب و ترسان درون اتومبیل کامبیز پریدند و به دنبالشان رفتند
.یلدا نفس نفس زنان نگاهی به پشت سرش انداخت
... شهاب به دنبالش بود و فاصله ی چندانی با او نداشت. فریاد زد یلدا
نفس در سینه ی یلدا حبس شد و تلاشش بیحاصل ماند. شهاب چنگی انداخت و یقه ی ژاکت او را که از پشت آویزان
.شده بود گرفت و محکم کشید. یلدا تعادلش را از دست داد و سکندری خورد و تعادلش را حفظ کرد
برگشت. نفس نفس میزدند. هر دو خسته شده بودند. نگاهشان روی هم بود و یلدا در هم آؼوشی نگاهها
.ؼرق بود که سیلی برق آسا و کوبنده ی شهاب صورتش را سوزاند
دردی در وجودش پیچید که نتوانست روی پا بایستد . نیم تنه ی خود را روی صندوق عقب اتومبیلی که
.نزدیکش پارک بود انداخت. تمام وجودش میلرزید . مسخ شده بود
صدای فریاد کامبیز که از اتومبیلش پایین پرید شنیده شد.شهاب چیکار میکنی؟
...و سرو صدای فرناز و نرگس که دستپاچه و نگران او را احاطه کردند
.نرگس گفت یلدا ... یلدا جون ببینمت. چی شد؟ وای لبش داره خون میاد
فرناز با خشم به شهاب نگاه کرد و فریاد زنان گفت برای همین دنبالش میگشتی؟
کامبیز دوان دوان از اتومبیلش جعبه ی دستمال کاؼذی را آورد و در حالی که کنار یلدا مینشست گفت
سرت رو بلند کن. یلدا . و چند دستمال رو روی هم مچاله کرد و روی زخم کنار لب یلدا گذاشت و گفت
محکم فشار بده. و نگاهی به شهاب انداخت که عصبانی تر از همیشه و نادم و نگران از رفتاری که کرده بود اخمهایش

romangram.com | @romangram_com