#هم_خونه_پارت_238
...لیدا در آستانه ی در اتاقش ایستاد و گفت راستی یک کمی بخودت برس
برای چی؟
.فرناز میخواد دوربین بیاره تا چند تا عکس بیاندازین
.یلدا با بی حوصلگی گفت فرناز هم چه دل خوشی داره
تویی که زیادی کسلی . بابا. نزدیک عیده. یک روز نیومدی با هم بریم خریدو
.هر روز یک بهانه میاری. ازت خواهش میکنم امروز دیگه سر حال باش
.یلدا خنده اش گرفت و گفت خیلی خب. تسلیم. اگه با آرایش کردن مشکلات حل میشه رو چشم
.لیدا هم خندید و گفت چشمت بی بلا
ساعتی از کلاس نقد ادبی گذشته بود. یلدا مثل همیشه ردیؾ اول کلاس نشسته بود و با خودکاری که در
.دست داشت خطوط مبهمی روی میز رسم میکرد.و نگاهش به استاد بود
.با یادآوری اینکه قرار است فرناز و نرگس بیایند خوشحال شد
.در کلاس به صدا در آمد
دکتر ترابی همانطور که حرؾ میزد به سوی در رفت و آنرا باز کرد. دختری بود که گفت
.سلام استاد. میشه خانم یاری را یک لحظه بگین بیاد
.یلدا با تعجب به دختر ناشناس نگاه کرد
دکتر ترابی رو به یلدا گفت میتواند برود. یلدا از جا برخاست. دکتر گفت خانم یاری میتونی وسایلت رو
.کلاس تقریبا تموم شده .ببری
...یلدا کیفش را برداشت و تشکر کرد و از کلاس خارج شد. نگاهش جستجوگرانه دختر را میکاوید
دختر لبخندی زد و گفت شما خانم یاری هستید؟
.بله
.دختر در حالی که اشاره به انتهای راهرو میکرد گفت اون آقا خواستند که شما رو صدا کنم. کارتون دارند
.سرش برای لحظه ای گیج رفت. یخ کرد و دوباره لرزه به جانش افتاد .یلدا نگاهش را به انتهای راهرو داد197
.شهاب آنجا ایستاده بود و نگاهش میکرد. هر دو برای چند ثانیه بهم نگاه کردند
.شهاب فقط نگاهش میکرد . نه جلوتر آمد و نه اشاره ای کرد که نزدیک شود
.یلدا با حال خرابی که پیدا کرده بود ترسید. با خود گفت حتما اومده آخرین ضربه رو به من بزنه
.حتما از اینکه اونطوری قالش گذاشتم حرصی شده و حالا هم اومده تلافی کنه
.شاید میخواد کارت عروسی اش رو بده
.یلدا دقیقتر نگاهش کرد. فاصله شان تقریبا زیاد بود. اما بنظرش آمد او ریشخندش میکند
.قفسه ی سینه اش از حرص بالا و پایین میشد. از رفتار شهاب سر در نمیاورد
.این را حس کرده بود که او عصبانی است و میدانست شهاب وقتی عصبانی است حتما درصدد تلافی بر میاید
باز با دلش حرؾ زد و باخود گفت به احتمال قوی حاج رضا حاضر نشده پولی بهش بده. برای همین میخواد
...حتما با نامزد گرانقدرش هم اومده. میدونم چیکار کنم. لعنتی .من رو عذاب بده
یلدا کیفش را روی شانه جابجا کرد و نگاهی به پشت سر انداخت. راهرو تقریبا خلوت بود. نگاهی به شهاب انداخت
romangram.com | @romangram_com