#هم_خونه_پارت_231
تیموری مشت گره شده اش را فشرد و دم نزد.شاید او هم میدانست که دخترش چرا میخواهد با
.شهاب ازدواج کند
. هوای بهاری را به جان کشید.شهاب کلام دیگری نگفت و تیموری را ترک کرد. از خانه ی او که خارج شد
احساس میکرد مثل یک پرنده سبک و راحت شده است. با این که هنوز از جانب تیموری ناراحت بود
اما خوشحال بود که بالاخره حرؾ دلش را گفته است. حالا میتوانست دنبال او بگردد و حالا میدانست
.چرا او را میخواهد
.قرار بود کامبیز تمام کتابفروشیهای روبه روی دانشگاه را بگردد و خبرش را به او بدهد
.شهاب بعد از ساعت کاری با کامبیز تماس گرفت
کامبیز گفت سلام شهاب . چیکار کردی؟ تیموری رو میگم؟
.هیچی بالاخره تمومش کردم
کامبیز هیجانزده گفت جدی میگی؟ واقعا؟
آره . تو بگو چیکار کردی؟
.مژده گونیش رو میگرم بعدا میگم
.قلب شهاب آنچنان به تپش افتاد که بی رمق و بیجان اتومبیل را گوشه ای پارک کرد
کامبیز ادامه داد الو چی شد؟ تلؾ شدی؟
پیداش کردی؟دیدیش؟
.اولی آره . دومی نه
لعنتی حرؾ بزن. چی شده؟
.جاش رو پیدا کردم. اما نیومده بود
شهاب با بیقراری پرسید . مطمئنی؟
.آره با صاحب کتابفروشی صحبت کردم
کدوم کتابفروشی؟
.کامبیز آدرس را داد و از او خواست بر اعصابش مسلط باشد و گفت ببین.شهاب فردا صبح ساعت 2اونجاست تا ظهر
...مرسی کامی مرسی
.شهاب برای آمدن فردا بیتاب بود. فردا ...فردا..او میاید... به خانه اش بر میگردد.و خانه اش... خانه شان
.بهتره پروانه خانم را خبر کنم .بیاد خانه که افتاد با خود گفت خونه خیلی به هم ریخته است
و بدون معطلی اتومبیل را بسوی خانه ی پدری هدایت کرد.پروانه خانم و مش حسین مشؽول بودند. و برای اولین بار
.شهاب هم برای کمک به آنها در کنارشان بود
.شوقی که در وجود شهاب افتاده بود او را دستپاچه میکرد
.میترسید نتواند تا شب همه چیز را رو به راه کند. همگی یک خانه تکانی حسابی بر پا کرده بودند192
پروانه خانم نمیدانست آنهمه عجله و اشتیاق برای تمیز کردن خانه چگونه در شهاب ایجاد شده و برای چیست؟
.با اینکه خیلی کنجکاو بود اما جرات پرسیدن نداشت. حتی جرات نمیکرد راجع به یلدا بپرسد
شهاب ترتیبی داد تا اتاق یلدا به اتاق کار و کتابخانه تبدیل شود و اتاق خودش که بزرگتر بود را به منظور
romangram.com | @romangram_com