#هم_خونه_پارت_230
تیموری که رنگ از صورتش رفته بود با دهانی باز خیره به شهاب پرسید تو چی میخوای بگی شهاب؟
حالا چه موقع این حرفهاست؟ ماه دیگه براتوی بهترین جشن رو میگیرم. میرین سر خونه و زندگیتون
بعد هم تمام مشکلات رو در کنار هم حل میکنید. این حرفها دیگه چیه؟ صبح به این زودی اومدی که این
.حرفها رو بزنی؟ خواب نما شدی؟ و خنده ای عصبی و تصنعی کرد
.شهاب آب دهانش را قورت داد و گفت آقای تیموری من هر چی گفتم جدی بود. من و میترا به درد هم نمیخوریم
تیموری خیره به شهاب با عصبانیت فریاد کشید یعنی چی؟
میترا با ناباوری چشمهایش را تنگ کرد و رو به شهاب گفت تو میفهمی داری چی میگی؟ فکر کردی کی
هستی که به خودت اجازه دادی اینطوری حرؾ بزنی؟
... عاشق اون دختره ی بیکس و کار شدی؟ فکر کردی نمیفهمی؟ خیلی وقته که
....شهاب فریاد زد خفه شو. در مورد اون حرؾ نزن
تیموری به خروش آمد و گفت چطور جرات میکنی جلو روی من به دخترم توهین میکنی؟
چرا تا حالا یادت نبود که به درد هم نمیخورید؟
.از وقتی اون دختره پاش رو توی خونه ات گذاشت اوضاع بهم ریخت .میترا راست میگه
تا قبل از اون با پولهای من خوب کار میکردی و میترا هم بدردت میخورد اما حالا که خودت رو بستی و عشق
.رو پیدا کردی یادت افتاده من و دخترم به دردت نمیخوریم
.شهاب عصبی و درمانده از جای برخاست . دلش نمیخواست روزی رو در روی تیموری بایستد
.میدانست تیموری چه خوبیهایی در حقش کرده است. دلش نمیخواست حق نشناسی کند اما مجبور بود191
آینده ی او زندگی او روح و روان او همه و همه در کسی خلاصه میشد. که باید به خاطرش در برابر
...تیموری میایستاد
.شهاب نگاه رنجیده اش را به تیموری دوخت و گفت من نمیخواستم این طوری بشه
من هر وقت که شما بخواین اصل سرمایه و سودتون رو بهتون بر میگردونم. اما موضوع آینده ی من
.و میترا است. بخدا قسم که میترا هم علاقه ای به من نداره و میدونه که هیچ تفاهمی با هم نداریم
اگه مخالفتی نمیکنه بخاطر شرطیه که شما براش گذاشتین. اون میخواد به هر نحوی که شده از
ایران خارج بشه و خدا میدونه که توی سرش چی میگذره؟
.و نگاه نفرت بارش را نثار میترا کرد
میترا که حالا میدانست شهاب دستش را خوانده نگاه ؼضبناکی به او کرد و گفت
معلومه که ازت خوشم نمیاد.همیشه به بابا گفته ام که تو پسر امل و بی خاصیتی دست پر ورده
.حاج رضا بهتر از این نمیشه. و از جایش برخاست و آنها را ترک کرد
.شهاب حلقه را از جیبش بیرون آورد و آنرا روی میز گذاشت. از تیموری خجالت میکشید
اما گفت آقای تیموری میدونم که توی این دوسال محبت زیادی نسبت به من داشته اید و همیشه هر چی
.که ازتون خواسته ام از من دریػ نکرده اید. به خاطر همه چیز ممنونم
.همیشه من رو پسر خودتون بدونید اما ازتون خواهش میکنم. از من نخواهید که با میترا ازدواج کنم
.میترا با من خوشبخت نمیشه
romangram.com | @romangram_com