#هم_خونه_پارت_232
اتاق خواب رو به راه کرد. تخت خوابهای یک نفره شان را به پروانه خانم و مش حسین بخشید و سرویس خواب
.دو نفره ی شیک و گرانقیمتی برای خودشان تهیه کرد
.حالا اتاق خوابشان مثل اتاقهای تازه عروس و دامادها شده بود
.پروانه خانم شک نداشت که شهاب بفکر ازدواج با میتراست . برای همین با اکراه و ؼرؼر کار میکرد
شب به نیمه رسید و شهاب هنوز با شوق خسته اما سر پا بود. اما امیدوار و مشتاق برای رسیدن صبح
.لحظه شماری میکرد
فصل 77
.روز بیست ویکم اسفند ماه بود. یلدا از وقتی که با لیدا خودمانی تر شده بود احساس بهتری داشت
.مخصوصا که از رازهای دل لیدا با خبر بود. اعتماد به نفس بیشتری پیدا کرده بود
حالا هدؾ مشخص و معلومی داشت. مدام به خودش نهیب میزد که حالا خوشبختی و باید برای خوشبخت
.ماندنت بکوشی
.اما این احساس فقط یک تلقین ابلهانه بود. او در دل هیچ اعتقادی به خوشبخت بودنش نداشت
.فقط چیزی درونش را خوره وار میخورد و پوک میکرد. و نفرت و بدبینی آهسته آهسته قلبش را پر میکرد
.از این که آنهمه مدت گذشته و شهاب حتی خبری از او نگرفته رنج میبرد و از او متنفر میشد
.دلش میخواست از فرناز و نرگس راجع به او بپرسد و حرؾ بزند اما خجالت میکشید
.میترسید که بشنود او هیچ خبری از یلدا نگرفته است و این فکر عذابش میداد
با خود گفت اگه شهاب خبری ازم گرفته بود نرگس و فرناز حتما بهم می گفتند با این که خودش به آنها
سفارش کرده بود که حرفی راجع به شهاب نزنند. او هر لحظه که با آنها تماس میگرفت دلش در تپش بود
.تا خودشان چیزی از شهاب بگویند ولی متاسفانه هر چه بیشتر منتظر میماند کمتر به نتیجه میرسید
.یلدا مقنعه اش را با بیحوصلگی روی سر انداخت. حالا دیگر انگیزه ای برای زیبا بودن هم نداشت
.رنگ و رو پریده و لاؼرتر از همیشه نگاهی به آیینه کرد. از چهره ای که میدید خوشش نیامد
.باز هم دلش برای کسی که در آیینه بی رمق بی امید و بی آرزو نگاهش میکرد سوخت
.کیفش را برداشت و در را پشت سر بست. سعی کرد به چیزهای خوبی که در اطرافش میگذشت بیاندیشد
به عروسی نرگس که چند ماه بعد بود به خواستگاری ساسان از لیدا به شور و نشاط فرناز به تشویق
استادش برای نوشتن یک رمان به خنده های بی ؼل و ؼش سپیده و سهیل در کنار هم و به همه ی
چیزهای خوب اما چرا اندیشیدن به اینها او را ؼمگین تر میکرد؟ احساس تنهایی و بؽض تمام نشدنی
...گلویش او را بیمار کرده بود
.سوار اتوبوس شد. در کتابفروشی راحتتر بود. کتاب میخواند و از دنیای اطرافش برای چند ساعتی دور میشد
سلام بی رمقی به آقای کیانی داد و به طبقه ی بالا رفت. بعد از نیم ساعت آقای کیانی به سراؼش آمد و
پرسید خانم یاری شما برادر بزرگتر از خودتون دارید؟
یلدا متعجب پرسید چطور؟
.دیروز صبح آقایی سراؼتون رو از آقا مهرداد گرفتند. خودشون رو برادر شما معرفی کردند
.یلدا نمیدانست چه حالی دارد . فقط حس کرد دوباره قلبش بکار میافتد
و دوباره خون در رگهایش جریان دارد.رنگ از صورتش رفته و با لبهای لرزان و خشک پرسید
romangram.com | @romangram_com