#هم_خونه_پارت_227
بعد از احوالپرسی گرم و صمیمانه ای پرسید خانمها یلدا کجاست؟
.فرناز لبخندی زد و گفت هر کی ما رو میبینه همین رو میپرسه
.نرگس هم خندید
.کامبیز جدی شد و گفت آخه یلدا خانم ستاره ی سهیل شده اند. دیگه کسی نمیتونه پیداش کنه
تا اون کس کی باشه؟
من باشم چی؟
.جوینده یابنده است . البته اگر کفش فولادی دارین . دنبالش بگریدن
بچه ها ازتون خواهش میکنم بگین کجاست؟
نرگس گفت چرا دنبالش میگردین.؟
.خب معلومه . بخاطر شهاب
من میخوام بدونم چرا شهاب دنبال یلدا میگرده؟
.خب برای اینکه دوستش داره
فرناز گفت واقعا . پس چرا تا وقتی یلدا توی خونه اش بود از این خبرها نبود؟
حالا که دوست بیچاره ی ما تصمیم گرفته سرو سامانی به اوضاع بهم ریخته اش بده شهاب یادش
افتاده که دوستش داره؟
نرگس هم گفت آقا کامبیز . یلدا روزهای سختی رو گذرونده . ما نمیخوایم بدترش کنیم. به اندازه ی کافی
عذاب کشیدن و گریه هایش رو دیده ایم. من از شما خواهش میکنم دنبالش نگریدن. و از ما هم نخواین
.حرفی در موردش بزنیم. چون هر دوی ما به یلدا قول دادیم که جا و مکانش رو بهیچ کس نگیم
.شهاب موقعیت خوبی نداره. من نگرانشم
نرگس گفت ولی اون خودش اینطور خواسته. تا وقتی که تکلیؾ آقای تیموری و دخترش رو روشن نکرده
.تا وقتی که صداقتش رو اثبات نکرده من یکی که هیچ کمکی بهش نمیکنم
.شما به ما حق بدین. تا بحال اینطوریش رو ندیده بودیم. اون هم میترا رو میخواد هم یلدا رو
من میدونم شما چی میگین. اینها حرفهایی که من بارها و بارها بهش گفته ام. اما شاید اگه یلدا رو ببینه
...کمی آروم بشه. شاید اینبار
.فرناز نگذاشت کامبیز حرفش را ادامه دهد .گفت آقا کامبیز عشق شاید و باید نداره
.یا عاشقه یا نیست. اگر هست که بسم الله . اگر نیست هم به سلامت . دوست ما که قیدش رو زده
.اون هم بره یک فکری بحال خودش بکنه189
خیلی خب پس فقط بگین این درسته که توی کتابفرشی کار میکنه؟
خیلی عجیب بود . یعنی کی ممکن بود یلدا را دیده باشد؟ . فرناز و نرگس با چشمان متحیر یکدیگر را نگاه کردند
نرگس گفت کی به شما گفته یلدا توی کتابفروشی کار میکند؟
والله به من نه. چند روز پیش یکی از همکلاسیهاتون شهاب رو دیده و گویا گفت که شنیده
.یلدا توی کتابفروشی کار میکنه
.نرگس سعی کرد عادی جلوه کند گفت ما که خبر نداریم
romangram.com | @romangram_com