#هم_خونه_پارت_228
فرناز هم گفت اگر اینطوره پس چرا ما بیخبریم؟
.کامبیز لبخندی زد . گفت چه عرض کنم؟ و بعد این پا و آن پا کرد و ادامه داد
خب پس آدرس نمیدین؟ باشه . دیگه مزاحمتون نمیشم. به یلدا خانم سلام برسونید. و از قول من به ایشون
...بگین که این رسمش نیست. و بدون آنکه معطل کند بسوی اتومبیلش شتافت
فرناز هراسان گفت نرگس کی به اینها کتابفروشی رو گفته؟
نرگس فکری کرد وگفت نمیدونم. سپیده .فقط اون از ازمون پرسید یلدا چی کار میکنه؟
.لعنتی . اون که اینا رو نمیشناسه
باید ازش بپرسیم؟
به یلدا بگیم؟
.نه فقط مضطربش میکنیم. اونا که نمیدونن کدوم کتاب فروشیه. نمیخواد به یلدا چیزی بگیم
فصل 73
نوزدهم اسفند ماه بود. شهاب نمیدانست چند روز از رفتن او گذشته است. تنها اینرا میدانست که دیگر
.قادر به ادامه ی آن وضعیت نیست. گویی آرام و قرار را از او گرفته بودند
.دیگر از آنهمه نظم و ترتیب و تمیزی در خانه خبری نبو. بهر جا نگاه میکرد ؼبارآلود و ؼم گرفته بود
از بودن در آنجا مثل گذشته احساس راحتی و آرامش نمیکرد. دلش میخواست بجایی برود. اما نمیدانست
کجا؟ شاید جایی که اثری از او میافت یا به یافتنش امیدوار میشد. صدای ترانه ای که باز او را به یادش میاورد
.خانه را پر کرده بود . بی اختیار بسوی اتاقی رفت که حالا خالی بود. و پشت پنجره ایستاد
باران میامد. پک محکمی به ته سیگارش زد .سایه ای گنگ بر قلبش چنگ میانداخت. ناامید به خیابان خیره شد
.و آنرا گوشه پنجره خاموش کرد
صدای محزون خواننده او را با خود به روزهای خوشی که او بود میبرد. برای لحظه ای چشمهایش را روی هم
.گذاشت . چشمهای سیاه او را دید که پر تمنا و مشتاق میلؽزند و نگاهش میکنند
...از سر عجز به فریاد آمد.یلدا...یلدا... و بعد فریاد بلندی کشید.یلدا
.حال اسفناکی داشت. اشکها روی صورتش به راه افتادند. خیلی وقت بود که گریه نکرده بود
.خیلی وقت بود که تنهایی و نبودن او عذابش میداد. کم مانده بود سر به دیوار و در بکوبد
بؽضش ترکیده بود و زخم عمیقش سر باز کرده بودو. به هق هق افتاد حالا فهمیده بود زندگیش چقدر خالی
عاجزانه آسمان را نگاه کرد و از اعماق قلبش گفت .است و چقدر بدون او بی معناست
.خدایا کمکم کن پیداش کنم
.کسی زنگ را پی در پی میفشرد. شهاب آیفون را زد.کامبیز سراسیمه در آستانه ی در ظاهر شد
.نفس نفس میزد و ملتهب بود
.کامبیز گفت چه خبره؟تو بودی فریاد کشیدی؟صدات تا سر خیابون میاومد
.شهاب با چشمهایی که حالا خالی از ؼرور بود به دوستش خیره شد و اشک ریخت
کامبیز پیش آمد و او را در بر گرفت. شهاب مثل بچه ها هق هق میکرد . کامبیز که حالا عمق عذاب دوستش
.را درک میکرد . زیر گوش او گفت چته مرد؟پیداش میکنیم. مطمئن باش
چطوره ؟ هان؟ .فردا تمام کتابفروشیهای تهران رو میگردیم
romangram.com | @romangram_com