#هم_خونه_پارت_226
.یلدا لبخندی از روی ناچاری زد و گفت نه لیدا . خیلی درس دارم . کتابفروشی هم باید برم
.ببین اگه کارت زیاده من از بابک میخوام برات یک کار خوب دست و پا کنه . تو فقط امروز رو با من بیا
.نه به خدا حوصله ندارم. برو خوش بگذره. مواظب خودت باش
من برم که تو راحتتر گریه هات رو بکنی آره؟
.نه قول میدم گریه نکنم
.لیدا که دلش برای او میسوخت نزدیکتر آمد و دستی به موهای یلدا کشید و گفت یلدا تو رو خدا بهش فکر نکن
دلت خیلی تنگ شده .آره؟
.یلدا به سختی لبها را روی هم فشرد و گفت آره. و اشک از لابلای مژه های سیاهش بیرون ؼلطید
لیدا او را در آؼوش گرفت و گفت میخوای برم سراؼش. باهاش حرؾ بزنم؟
بهش میگم اگه لیاقت داری بیا . بیا و دوست من رو اینقدر عذاب نده. اگر مردی پاشو بیا و دستش رو بگیر
.و از اینجا ببرش
...لیدا هم گریه اش گرفت . انگار از رفتن منصرؾ شد روی زمین نشست و های های گریه کرد
.یلدا هم که انگاری هم پا پیدا کرده بود از فرصت استفاده کرد و عقده های دلش را حسابی خالی کرد
.لیدا د ر لابلای گریه هایش با اصواتی نامفهوم حرؾ میزد و گویی از راز سر به مهری پرده بر میداشت188
.گفت یلدا من... من هم دو سال پیش وضع تو رو داشتم. با یک پسر توی شهرمون 3سال دوست بودم
.عاشقش بودم. اون هم میگفت عاشقمه. اگر یک روز همدیگر رو نمیدیدم روزمون شب نمیشد
.با اینکه هر روز پیش هم بودیم هر روز هم برایم نامه مینوشت. اما یک دفعه همه چیز تمام شد
یک هفته به مسافرت رفت. وقتی برگشت بهش زنگ زدم میدونی چی گفت ؟ گفت دیگه نه زنگ بزن و نه
.سراؼم بیا. من نامزد کرده ام
اولش فکر کردم دروؼه و داره من رو سر کار میذاره . اما یک ماه بعد عروسی کرد و دختره رو آورده توی خونه شون
.به همین راحتی .به همین سادگی
.اونوقت من موندم و تنهایی و حرفهای قلمبه سلمبه ی مادر و پدر و برادرم
.حالا همسایه ها رو نمیگم. من موندم و یک عشق بی سر انجام با اشکهام و تنهایی و تنهایی
.از اون موقع تا یک سال وضعیتم مثل تو بود. اما بعد تصمیم گرفتم راهم رو عوض کنم
.به نقاشی خیلی علاقه داشتم. درس خوندم و خودم رو برای کنکور آماده کردم. این دفعه شانس با من بود
دیگه اون دختر بچه ی احساساتی نبودم. دلم نمیخواست .وقتی به دانشگاه رفتم همه چیز عوض شد
هیچ آدم دیگه ای از احساسات من سوء استفاده کنه. الان هم درسته که با خیلی ها دوست میشم
.اما میدونم نباید از احساسم مایه بذارم. چون در اینصورت بازنده منم
ساعت قرارش گذشته بود و او هنوز حرؾ میزد. صدای تلفن در آمد . گوشی را برداشت و گفت
.امروز نمیام. حالم خوش نیست. میخوام پیش دوستم باشم. و گوشی را گذاشت. رو به یلدا کرد و خندید
73فصل
.روز هفدهم اسفند ماه بود. کامبیز وقتی فرناز و نرگس را از دور دید که میایند بلافاصله از اتومبیل پیاده شد
.و با سرعت خود را به آنها رساند و با سلام بلندی که داد آنها را ؼافلگیر کرد
romangram.com | @romangram_com