#هم_خونه_پارت_225
.کامبیز لبخند زد و گفت چیزی نیست. شما سوال پیچش نکنید. بعدا براتون توضیح میدم
.شهاب به مبل تکیه زده و نگاهش خیره به پنجره ثابت بود. صورتش تکیده و لاؼر بنظر میامد187
موها و ریشهایش بطور نامرتبی بلند شده بود . نگاهش زجری را بهمراه داشت که بیننده را محزون میکرد
.و کسی نمیدانست مدام در چه فکری است؟ چیزی از درون خوره وار او را نابود میکرد
.چیزی که نمیتوانست به زبان بیاورد
کامبیز برگشت و روبرویش نشست . شهاب سومین سیگار را آتش کرد... کامبیز معترض گفت
بسه دیگه . داری با خودت چیکار میکنی لعنتی؟
.شهاب با بیقیدی نگاهش کرد .م نگاهی که گویی تمام احساساتش مرده بود. نگاهی که تن کامبیز را لرزاند
.گفت باید برم
.تو هر کاری کردی دیگه کافیه. بهتره بیشتر به کارت فکر کنی. بقیه اش رو به من بسپر . من پیداش میکنم
...و از جا برخاست .شهاب آهی از سر بیچارگی سر داد و گفت برام مهم نیست.دیگه مهم نیست
وضعت خیلی ناجوره . تیموری هم از دستت خیلی شاکیه. به میترا چی میخوای . یک سری به سلمونی بزن
.بگی؟ اون در حال تدارک مراسم عروسیه
.شهاب خسته ژولیده و عصبی فقط نگاه کرد
.کامبیز دوباره لرزید . میدانست که دوست عزیز و مؽرورش به بن بست رسیده و باید کاری میکرد
.فردا به سراؼش میرفت و او را پیدا میکرد. گفت شهاب...شهاب رفت
فصل 71
بوی عید و سال جدید لحظه به لحظه بیشتر و گرمتر به مشام میرسید. آسمان صاؾ و آبی کوههای زیبا
و پر از برؾ بوی شکوفه های یاس و نارنج همه و همه اشتیاق و لذتی ناگفتنی برای رسیدن به عید و بهار
.را بهمراه داشت. گویی همه ی آدمها نیرو و انرژی تمام نشدنی ای پیدا کرده بودند
...همه در حرکت همه جا شلوغ همه در خرید
این مناظر برای یلدا واقعا دیدنی بودند. چه بسا که سالهای گذشته خودش هم مثل همه ی آنها شاد و
.پر نیرون به همه جا سر میکشید و خوشحال و خندان در کنارفرناز و نرگس خوش میگذراند
دیگر احساس جوانی و نشاط را در خود نمیافت. حس میکرد زن بیوه ای است که از همه جا رانده و مانده
.شده است. حتی حاج رضا ی عزیزش را هم نمیتوانست ملاقات کند و برای همه تنهایی دلش سوخت
.کاش مثل لیدا بود. بیؽم و بی دؼدؼه
لیدا گفت یلدا چی شده؟ باز رفتی توی اوهام . پاشو حاضر شو . با هم بریم بگردیم. امروز قراره دوست بابک
هم بیاد. بیا. شاید ازش خوشت اومد. با هم آشنا میشین. به خدا ضرر نمیکنی. فکر کردی اگر تا آخر دنیا
بشینی اینجا و اشک بریزی و ؼنبرک بزنی اتفاقی میافته.؟
جز اینکه زوتر پیر میشی و مرضهای مختلؾ میگیری. حیؾ از تو نیست به این خوشگلی گوشه ی این اتاق
بپوسی و هدر بری؟ تو اگه الان خوش نباشی پس کی باید خوش بگذرونی؟
مگه اون پسره کیه؟ مگر خودت نمیگی مردها ارزشش رو ندارن که آدم خودش رو علاؾ اونا بکنه؟
.مگر شهاب جزو همین مردها نیست؟ چرا فکر میکنی اون فرق میکنه؟ چرا فراموشش نمیکنی؟پاشو حاضر شو
romangram.com | @romangram_com