#هم_خونه_پارت_224

در درونم های وهوی میکرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو میکرد
میشنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین میخواندمش بر خویش
از چه بیهوده گریانی؟
در میان گریه مینالید
دوستش دارم نمیدانی؟
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن من سر سخت مؽرورم
یا من مؽلوب دیرینم؟
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این ؼم دگر بارم
مینشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم
...وقتی یلدا آخرین ابیات را زیر لب زمزمه میکرد قطرات اشک هم او را همراهی میکردند
.نرگس و فرناز هم در همان لحظه سر رسیدند و خوشحال از دیدن یلدا او را در بر گرفتند
نرگس گفت باز که گریه میکنی؟
فرناز نگاه معنی داری به نرگس انداخت و گفت من نمیدونم این چه عذابیه که شما دو تا به خودتون میدین؟
انگار قصد کردین از خودتون انتقام بگیرین؟
نرگس چشم ؼره ای به او رفت تا قافیه را نبازد. و رو به یلدا گفت کارت تموم نشده مگه؟
.چرا دیگه. منتظر شما بودم
.فرناز گفت پس راه بیافت بریم. امشب مهمون مایی
.نه فرناز حالش رو ندارم
.ؼلط کردی. مامانم کلی تدارک دیده. لیدا هم قراره بیاد
یلدا که حال تعارؾ هم نداشت کیفش را برداشت و همراه آنها راهی شد شانزدهم اسفند ماه بود. کتایون سلام کرد و سینی
.چای را روی میز گذاشت و لحظه ای بعد کامبیز را صدا کرد
.کامبیز شهاب را تنها گذاشت و بسوی مادرش و کتایون شتافت
مادر کامبیز گفت کامی پسرم. اتفاقی افتاده؟ شهاب چه اش شده؟ این چه سر وشکلیه که برای خودش
درست کرده؟ آدم از دیدنش وحشت میکنه. چرا اینقدر ناراحت و درهمه؟

romangram.com | @romangram_com