#هم_خونه_پارت_223

لیدا با خنده ی خاصی گفت چیه ؟ یلدا . چرا اینطوری نگام میکنی؟ خیلی خوشگل شدم؟
.یلدا مقتعه را روی سرش مرتب کرد و گفت تو همیشه خوشگلی
نه تو رو خدا راستش رو بگو . این تیپ بهم میاد؟
یلدا نگاهی به او کرد و گفت میدونی لیدا؟ تو خودت خوشگلی .اما اینطوری خیلی عجیب ؼریب شدن
لیدا که توی ذوقش خورده بود گفت میدونی چقدر خرج سر ولباسم کردم؟
.میدونم. اما من فکر میکنم با لباسهای ساده تر راحتتر هم بتونی زندگی کنی
لیدا خندید و گفت اونوقت چه جوری یک آدم درست و حسابی رو تور کنم.؟
یلدا کیفش را روی شانه جابجا کرد وگفت مطمئن باش اون کسی که دنبال همچین تیپی راه میافته
...آدم درست و حسابی نیست
.اتفاقا الان با یکی از اون مایه دارهای خوش تیپ اومدم...اتفاقا
تازه باهاش آشنا شدی؟
.آره صبح که میرفتم کوه با هم رفتیم. خلاصه با هم برگشتیم. شماره ی اینجا رو بهش دادم
.اسمش بابکه . اگر تلفن زد و من نبودم تحویلش بگیر
.یلدا با لبخند از او خداحافظی کرد . او دانشجوی رشته ی نقاشی بود و عادت به گردش و تفریح داشت
با اینکه از شهرستان آمده بود اما گوی سبقت را در گشت و گذار در دست داشت و با پسرهای متعددی
.دوست میشد و تا دیر وقت پای تلفن صحبت میکرد
.خلاصه با روحیات یلدا خیلی بیگانه بود. اما یلدا ناچار بود فعلا آن اوضاع را بپذیرد و دم نزند
.دلمرده تر از آن بود که حوصله ی فکر کردن به چیزها را داشته باشد و بیرمق بسوی دانشگاه رفت
فصل 73
روز دوازدهم اسفند ماه بود و یلدا در کتابفروشی همچنان مشؽول بود و سعی داشت خود را در کارش
ؼرق کند تا کمتر به یاد شهاب بیافتد. با خود گفت خدایا امروز چند روزه که ندیدمش؟ قلبش تند تند زد و
دلش به او چیزی گفت . آره چرا که نه؟ .احساس بیحالی کرد . بیحد مشتاق دیدار روی یار بود
...میتونی یواشکی ببینیش. اتفاقی نمیافته. اون که نمیفهمه . اصلا لازم نیست کسی بفهمه
:از این فکر نور امیدی در دلش تابید و ناخواسته به یاد یکی از اشعار فروغ افتاد186

روز اول با خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندان بان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی

romangram.com | @romangram_com