#هم_خونه_پارت_222
.گویی میداند یلدا در راه است
.فرناز وقتی از او دور شد گفت نرگس این دیوونه شده
به خدا خیلی ناراحتم. تو فکر میکنی بایدچی کار کنیم؟
.خب هیچی
.اون طفلک داره اونجا عذاب میکشه . این هم اینطوری . بنظرت درسته کاری نکنیم
.فرناز فکری کرد و گفت اخه ما که منظور شهاب رو نمیدونیم. شاید بخاطر چیز دیگه ای دنبال یلدا ست
آخه برای چی؟
چه میدونم؟ شاید حاج رضا گفت یلدا رو پیدا کنه یا شاید گفته تا یلدا رو پیدا نکنی و به خونه ات برش
.نگردونی از قول و قرار و تعهدات من خبری نیست
.نرگس با حرفهای فرناز بفکر فرو رفت و با خود گفت آره شاید حق با فرناز باشه. نباید عجله کرد
آنها برای دیدار با یلدا دلشان در تب و تاب بود. هزاران حرؾ ناگفته داشتند که نمیتوانستند بگویند
.و چقدر در عذاب بودند
.شهاب بعد از ساعتها ایستادن بدون نتیجه باز میگشت صدایی شنید که میگفت ببخشید آقا185
.دختری سبزه رو و قد بلند پیش آمد و با خوشرویی سلام داد و گفت معذرت میخوام که مزاحم شدم
شما از اقوام یلدا جون هستید؟ منتظرش هستید؟
شهاب با شنیدن نام یلدا تکانی خورد و با دستپاچگی گفت ا... بله .چطور ؟
.دخترک خندید و گفت من سپیده ام دوست یلدا
.از آشناییتون خوشوقتم .بله ...بله
راستش یلدا رو چند روزیه که نمیبینم. از دوستای صمیمی اش هم پرسیدم چرا سر کلاس نمیاد؟
گویا شما خبر نداشتید.؟ . گفتند سر کار میره و ساعت کلاسهاش رو عوض کرده
...چون دیروز هم دیدمتون. انگار توی یک کتابفروشی مشؽوله
.شهاب سعی میکرد اشتیاقش را برای شنیدن اطلاعاتی راجع به یلدا پنهان کند
بنابر این با حفظ آرامش ظاهری اش پرسید شما از کجا من رو میشناسین؟
.چند باری با یلدا و دوستانش شما رو دیده بودم
شهاب لبخندی زد و گفت از راهنماییتون متشکرم. پس شما از ساعتهای جدید کلاسهای یلدا خبر ندارین
یا از کتاب فروشی ای که توش کار میکنه؟
.نه متاسفانه. ولی فرناز اینا میدونن. میتونستین از اونها سوال کنید
.شهاب وانمود کرد که آنها را ندیده .سپس گفت باشه . متشکرم خانم. و خداحافظی کرد
شهاب سرخورده و نگران درون اتومبیلش نشست. دو روز بود که به شرکت سر نزده بود و باید خبری از
...کامبیز میگرفت. هنوز به او شک داشت. با خود گفت احتمال داره کامبیز در این خصوص چیزی بدونه
.و با این امید دوباره بسوی شرکت حرکت کرد
..لیدا با آرایش ؼلیظی که بر چهره داشت و لباس های زننده ای بر تن خوشحال و خندان وارد شد
...یلدا برای رفتن به کلاس آماده میشد. برای لحظه ای خیره به لیدا ماند
romangram.com | @romangram_com