#هم_خونه_پارت_221
:شهاب با قدمهای بلند سالن را به قصد ترک آن طی کرد. به در ورودی که رسید حاج رضا بلند گفت
.وقتی به دنبال صدای دلت رفتی ؼرورت رو جا بگذار184
...شهاب بدون کلامی رفت و حاج رضا لبخندی روی لبهایش نشاند
...صدای خواننده ای که یک ترانه ی اصیل ایرانی را میخواند شهاب را به چند ماه پیش میهمان کرد
آنوقت که تازه از سفر بازگشته بود و یلدا را به رستوران میبرد . آنشب یلدا برای او از شعر این آهنگ کلی
. حرؾ زده بود. دلش آنچنان تپید که گویی میخواهد سینه را بشکافد. اتومبیل را گوشه ای نگه داشت
.با خود گفت یلدا تو کجایی .هوا تاریک بود
68فصل
دومین روز از کار در کتابفروشی هم میگذشت. طبق قرار قبلی هنگام صحبت با فرناز و نرگس هیچ سوالی
.درباره ی شهاب نکرد و آنها هم چیزی راجع به روز گذشته و آمدن شهاب به دانشکده نگفتند
.یلدا کتابی برای خواندن برداشت و همانطور به صفحات اول آن خیره ماند. یاد شهاب لحظه ای رهایش نمیکرد
.با خود گفت چی میشد الان شهاب میاومد اینجا
.از این فکر دلش ریخت و دوباره گفت نه. نباید بهش فکر کنم... کتاب را خواند
.هیچ نمیفهمید با اینکه صبح آنروز تلفنی با فرناز و نرگس صحبت کرده بود اما خیلی دلتنگ آنها بود
.نبودن شهاب را بدون آنها نمیتوانست تحمل کندو. میدانست که آنها در آنساعت کلاس هستند
...دلش میخواست پیش آنها بود
.مراجعه کننده ای بسویش آمد. با این که تازه کار بود اما وارد به کار بود
مدیر فروشگاه . آقای کیانی از او راضی بود . این احساس که حالا مستقل شده و در پایان ماه حقوقی
.دریافت میکند یلدا را خشنود میساخت و جدای همه ی ناراحتی هایش برای او دلچسب مینمود
.از آنهمه کتاب و حتی آقای کیانی با آن ظاهر جدی خوشش آمده بود
...قرار بود فرناز و نرگس بعد از کلاس پیش او بیایند
فصل 59
.روز یازدهم اسفند ماه بود. فرناز گفت نرگس من شرط میبندم شهاب اومده
به خدا من دیگه خجالت میکشم بهش دروغ بگم. اگه اومده باشه چی؟
.ببین خودمون رو توی چه دردسری انداختیم.؟ مثل اینکه ما هم باید ساعت کلاسهامون رو عوض میکردیم
.ببین. صبر کن همه برن . بعدا ما میریم
.نه بابا . دیدی که دیروز اومدش توی کلاسها رو وارسی کرد
.خب پس توی شلوؼی بریم که معلوم نشیم
.پس بجنب
.آندو درست حدس زده بودند. شهاب باز هم دم در ایستاده و منتظر بود
.اما اینبار جلو نیامد و فقط نگاهشان کرد .تلاش نرگس و فرناز برای پنهان شدن بیحاصل بود و شهاب آنها را دید
.نرگس خجالت کشید از کنار او بیتفاوت بگذرد . سلام کرد. فرناز هم به اجبار سلام کرد
.شهاب آزرده نگاهشان کرد و زیر لب پاسخ گفت و با ؼرور تمام سر را بالا گرفت و چشم به دورها دوخت
romangram.com | @romangram_com