#هم_خونه_پارت_209
.این پنج ماه هم خیلی چیزها یاد گرفتم و فقط وقتی خوشبختیم کامل میشه که بدونم پدرم سالم و سرحاله
.یلدا دست حاج رضا رو بوسید و او نیز برای خوشبختی یلدا با چشمان اشکبارش دست به آسمان برد و دعا کرد
با حاج رضا قدم زد و برایش شعر جدید )آنروز بعد از صرؾ ناهار خوشمزه ی پروانه خانم (با این که اصلا اشتها نداشت
خود را خواند و از خواستگار نرگس حرؾ زد. از سهیل و ماجرایش صحبت کرد و خلاصه آنقدر نقش بازی کرد و الکی
.خندیدتا حاج رضا مطمئن باشد که او ناراحت نیست و عاقبت عصر بود که به خانه بازگشت
شهاب باز خانه بود و با دیدن یلدا پرسید کجا بودی؟
.یلدا با بیقیدی جواب داد خونه ی دوستم
.دوستات که ازت بی خبرند
.همه ی دوستهای من رو نمیشناسی
شهاب نزدیک اتاق یلدا آمد و یلدا در حالی که وارد اتاقش میشد برگشت ونگاهش کرد وگفت میخوای بیای داخل؟
شهاب با تعجب قدمی به عقب برداشت و گفت اشکالی داره؟175
.یلدا در حالی که میخواست در اتاق را ببندد گفت خیلی درس دارم
شهاب دست را بین در گذاشت و گفت کجا بودی؟
.یلدا نمیخواست اصطکاکی ایجاد کند. برای همین در را باز کرد و گفت خونه ی حاج رضا بودم
شهاب با حیرت نگاهش کرد و گفت اونجا چیکار میکردی؟
.دلم برای حاج رضا تنگ شده بود. رفتم ببینمش
.میتونستی به من بگی . با هم میرفتیم
.فکر کردم شاید اجازه ندی برم
.اون وقت بی اجازه رفتی
.یلدا لبخند کم رنگی بر لب نشاند
شهاب پرسید حالش خوب بود؟
.آره بد نبود . بهت سلام رسوند
.یلدا با گفتن این جمله به اتاقش رفت و وانمود کرد که مشؽول جابجایی لوازمش است
60فصل
.روز پنجم اسفند ماه بود. فرناز رو به یلدا گفت یلدا یک خبر عالی برات دارم
چی شده؟
.لیدا رو میشناسی؟ دختر خاله ام
.خب
بهش گفتم حاضری از بچه های همکلاست جدا بشی و با یلدا خونه بگیری؟
آهان . عاشق مهمونی و این حرفهاست. آره؟ ... عالی شد... لیدا
.گفت از خدا خواسته اس. مثل اینکه با اونها میونه خوبی نداره
خدا رو شکر. همه اش ناراحت این بودم که نکنه توی این موقع .فرناز با خوشحالی گفت آره . بارک الله. نرگس گفت خب
سال
romangram.com | @romangram_com