#هم_خونه_پارت_208
.باشه دخترم. ولی تو باید طبق قرارمون سهمت رو بگیری
یلدا با ناراحتی گفت حاج رضا . فکر میکنید من بخاطر همچین چیزی به اینجا اومدم؟
.نه دخترم . اما ما با هم توافق کرده بودیم
.ولی من تا آخرش اونجا نموندم و قرارداد به هم میخورد174
.تو همون چیزی که سهمته میگیری
نه حاج رضا . فقط ازتون میخوام قولتون رو در مورد شهاب فراموش نکنید.اون تمام این مدت من رو تحمل کرد و بالاتر
.از گل هم بمن نگفت
.فقط بخاطر اینکه شما چنین قولی بهش داده بودید. نمیخوام فکر کنه که با رفتن من آرزوهایش برآورده نمیشه
ازتون خواهش میکنم همون کاری که قرار بود براش بکنید انجام بدید.اما من هیچی نمیخوام. شما به اندازه ی کافی به من
.لطؾ داشتید. من چیزی نمیخوام و اگر شما حرفی در موردش بزنید ناراحت میشم
از حسابت چیزی برداشت کردی؟
نه . دستتون درد نکنه. اما شهاب توی این مدت به اندازه ی کافی پول در اختیارم گذاشت. برای همین نیازی پیدا
.نکردم برداشت کنم
.حاج رضا فکری کرد و سری تکان داد و یلدا را پیش کشید و پیشانی اش را بوسه ای زد و گفت تو رو بخدا میسپارم
...خداوند تو رو تنها نمیذاره .تو پاک و معصومی
و در حالی که به سختی از روی مبل بلند میشد به سوی کشوی میزش رفت و شناسنامه ی یلدا را بیرون کشید و آنرا به
.دستش داد
.یلدا با تعجب گفت الان آماده است؟ من فکر کردم برای اینکه اسم شهاب رو خارج کنید طول میکشه
.شناسنامه را باز کرد. نامی از شهاب در ان نبود. صفحه ی دوم کاملا خالی بود
.حاج رضا نفس عمیقی کشید و گفت اصلا اسمی از شهاب نوشته نشده بود که بخواد پاک بشه
.یلدا متعجب به حاج رضا خیره مانده بود
حاج رضا ادامه داد اون روز حاج آقا عظیمی در جریان بود . اون فقط خطبه ی عقد رو خوند .اما شناسنامه ها چیزی
.ننوشت. البته به خواسته ی من
یلدا احساس دوگانه ای پیدا کرد . گویی هم خوشحال بود وهم ناراحت. خوشحال از اینکه بدون تشریفات و آمد و رفت
شناسنامه اش را بدون نامی از شهاب دریافت کرده بود و ناراحت از اینکه حس میکرد اگر نام شهاب توی شناسنامه اش
.بود شاید هرگز آنرا خارج نمیکرد
حاج رضا هنوز در فکر و ؼمگین بود و نگاه ؼمبارش را نثار دخترک کرد و گفت
من رو ببخش. من رو ببخش. یلدا جان . من با زندگی و جوانی تو بازی کردم. من بخاطر خودم بخاطر تصورات ؼلطم
...تو رو قربانی کردم. و به هق هق افتاد
یلدا با دستهای لرزان در حالی که خودش نیاز بیشتری به گریستن داشت اشکهای حاج رضا را پاک کرد و از او خواست
.آرام باشد و عاقبت دست او را گرفت و گفت اصلا بلند شین بریم توی حیاط قدم بزنیم
شما خوشبختی من و شهاب رو مگه نمیخواین؟خب شهاب که خوشبخته . من هم بخدا خوشبخت میشم. حاج رضا. درسم
.رو میخونم. قراره یک جایی کار بکنم و مستقل میشم
romangram.com | @romangram_com