#هم_خونه_پارت_207

.ادامه زندگی روی پای خودش بایستد
.نرگس هم مثل خواهری مهربان لحظه ای یلدا را تنها نمیگذاشت . میترسید یلدا کاری دست خود بدهد
یلدا تصمیم داشت به خانه ی حاج رضا برود و با او هم صحبت کند. او خود را به هر حال مدیون حاج رضا میدانست و
.دوست نداشت با بیخبر گذاشتن حاج رضا او را ناراحت کند
روز چهارم اسفند ماه بود. پروانه خانم با دیدن یلدا از خوشحالی فریاد کشید و او را چنان در آؼوش گرفت که یلدا احساس
.کرد استخوانهایش صدا کردند
پروانه خانم قربان صدقه اش رفت و در حالی که بدقت او را ورانداز میکرد گفت بمیرم .تو چرا روز به روز ضعیؾ تر
میشی؟
این پسر حاجی چیزی بهت نمیده بخوری؟
یلدا خندید و سراغ حاج رضا را گرفت.حاج رضا عصا زنان با دیدن یلدا اشک به چشم آورد و دستها را باز کرد و یلدا به
. آؼوش حاج رضا پناه برد و چنان از ته دل گریه کرد که مش حسن در آشپزخانه گریه اش گرفت
ساعتی از آمدن یلدا به خانه ی حاج رضا گذشته بود . حاج رضا که چشمانش دل یلدا را میسوزاند دستی به پیشانی کشید و
.گفت چرا نمیخوای پیش خودم باشی؟ اگه تو نخوای نمیذارم دست شهاب بهت برسه
.میخوام یک مدت تنها باشم . حاج رضا میخوام سعی کنم روی پای خودم بایستم
آخه چطور دلم راضی بشه تو رو تنها بذارم.؟ میدونی چقدر خطرناکه یک دختر به سن و سال تو تنها باشه؟
.حاج رضا تنهای تنها که نمیخوام زندگی کنم. قراره با یکی از بچه هایی که دانشجوی شهرستانیه همخونه بشم
.اما نمیخوام هیچکس جام رو بدونه
حاج رضا منتظر و مؽموم با چشمان آبی بی فروغ به او زل زده بود بعد از چند لحظه زمزمه کنان گفت زندگیت رو
.خراب کردم
.من رو ببخش دخترم
یلدا لبخند ی ؼمگین بر لب داشت. دست او را گرفت و گفت حاج رضا من اگه بگم از 34سال زندگیم فقط این پنج ماه
برام عزیز و موندنی بوده باورتون میشه؟
حاج رضا اشک ریخت و گفت پس چرا میخوای بری؟
شهاب...(از آوردن اسمش دلش ریخت) حاج رضا شهاب واقعا پسر خوبیه. اون یک مرد به تمام معناست و مطمئنم با هر
کسی زندگی بکنه اون خوشبخت میشه. چون خودش عاقله. شما هم نباید نگرانش باشید. اون تصمیمش رو گرفته و دختر
.مورد علاقه اش رو انتخاب کرده. اون اینطوری خوشبخته
.اما من فکر میکردم اون عاشق توست
حاج رضا اون بدون من خوشبخته.( و بزور اشک را زندانی کرده بود و بؽض را فرو میداد تا حاج رضا را بیشتر
ناراحت نکند)ا
.من اشتباه کردم
حاج رضا انقدر این جمله را با اندوه و حسرت گفت که دل یلدا بیشتر سوخت. دست او را فشرد و گفت شما خودتون گفته
.بودید شش ماه و نه بیشتر. خب حالا هم تا پایان شش ماه چیزی نمونده
...حاج رضا نگاه مهربانش را به یلدا دوخت و گفت اما من دوست داشتم شما در کنار هم باشید
.ولی نشد. حاج رضا . شهاب توی این پنج ماه مثل یک برادر خوب کنار من بود. همونطوری که بشما قول داده بود

romangram.com | @romangram_com