#هم_خونه_پارت_210
.کسی رو پیدا نکنی
لیدا چقدر میتونه بذاره؟ . یلدا برق امیدی در نگاهش درخشید و گفت حالا باید به فکر جای خوب باشیم
.فرناز گفت اون وضعش خوبه
نرگس گفت حاج رضا کمکت نمیکنه.؟
.من نخواستم . بچه ها بجنبید باید یک سر به بانک بزنم. فرناز تو هم یک زنگ به لیدا بزن و باهاش قرار بذار ببینمش
بچه ها حواستون باشه شهاب و کامبیز و هر کس که به اینها ربط داره نباید چیزی بدونه. هیچ چیز. راستی فرناز با ساسان
در باره ی کار صحبت کردی؟
.ساسان میگه میتونی بری پیش خودش . اون یک نفر رو لازم داره . هوای تو رو هم داره. حقوق خوبی بهت میده
.یلدا متفکرانه به فرناز نگاه کرد وگفت بذار فکر کنم
.بابا دیگه فکر کردن نداره من که جلوتر بهش گفتم حتما میای
.نه عزیزم. بذار فکر کنم
.نرگس گفت راست میگه که یلدا .ساسان رو که میشناسی هر جایی که نمتونی کار کنی
.یلدا که مجبور بود مکنونات قلبی اش را فاش کند گفت خیلی خب . توضیح میدم. ولی فرناز ناراحت نشی ها
ببینید . من توی شرایطی ام که حوصله ندارم درگیری های عاطفی برام پیش بیاد. این رو میفهمید؟
نمیخوام پیش ساسان و در تنگاتنگ کاری او کار کن. ساسان رو مثل برادر خودم دوست دارم و نمیخوام همین یک نفر
.رو هم از دست بدم
.فرناز گفت خب تو راست میگی . ما اینطوری فکر نکرده بودیم176
.میخوام یک جایی راحت باشم و دور و برم مرد و جنس مذکر نباشه
.باشه به ساسان میگم
فصل 51
روز ششم اسفند ماه فرناز به خونه ی شهاب زنگ زد و گفت الو سلام آقا شهاب یلدا هست؟
.بله هست.... گوشی لطفا. و یلدا را صدا کرد.شهاب گفت سلام
یلدا گوشی را گرفت و گفت الو سلام فری تویی؟
ببین یلدا . توی کتابفروشی کار میکنی؟
یلدا پچ پچ کنان گفت چیکار؟ فروشندگی؟
...یک جورایی آره
یعنی چه جوری؟
.توی یک کتابفروشی خیلی بزرگ نیاز به یک فروشنده دارند
ساسان از کجا میشناسه؟
.صاحب کتاب فروشی دوست ساسانه
..باشه باید برم ببینم کجاست
.انقلاب . بین کتابفروشیهایی که توی پاساژه . شاید دیده باشی
.اونجا ممکنه خیلی ها من رو ببینن
romangram.com | @romangram_com