#هم_خونه_پارت_205
بیخوابی
.شد گذشته را جبران کند. تلفن چندین بار زنگ زد و شهاب پاسخ داد. از طرز حرؾ زدنش معلوم بود که میترا است
.یلدا با خود گفت میترا چه پر کار شده. قبلا این همه حال شهاب را نمیپرسید
از جا برخاست تا شهاب مطمئن شود حالش خوب است و اگر برنامه ای با میترا داشته بهم نخورد. یلدا مؽرورتر از آن
بود
.که با مظلوم نمایی عشق را طلب کند
شهاب لحظه ای او را نگاه کرد و پرسید چطوری؟
یلدا لبخند زنان وانمود کرد که حالش خیلی خوب است و گفت از این بهتر نمیشه. گفتم که کمی دیر خوابیدم و شام هم
نخوردم. چرا شام نخوردی؟
.آخه حوصله ام نگرفت. کلی درس داشتم. دیشب یک رمان جدید از دوستم گرفته بودم . اون رو میخوندم
شهاب موشکافانه به او چشم دوخت و گفت واقعا بهتری؟
.آره مطمئن باش
.آخه میخواستم برم بیرون. اگه حالت خوب نیست نمیرم
.نه نه اصلا برنامه ات رو بهم نزن. حالم کاملا خوبه
.وقتی شهاب رفت یلدا جلوی آیینه ایستاد . چقدر صورتش تکیده شده بود
...چشم در چشم خود دوخت و گفت دیدی ارزش نداشت؟ و آهی از سر بیچارگی سر داد و بسراغ تلفن رفت
.الو فرناز
سلام یلدا خوبی؟
.خوبم . فرناز . به نرگس هم زنگ بزن اگه تونستید یک جایی قرار بذاریم . کارتون دارم
فرناز که لحن جدی یلدا نگرانش کرده بود گفت چی شده یلدا ؟
.هیچی میخواستم در مورد چیزی ازتون کمک بگیرم. فعلا قرار بذاریم . بعدا صحبت میکنیم
.باشه . یک ساعت دیگه خوبه؟ روبروی سینما بهمن
.حالا چرا اونجا
.خب یک فیلم خوب هم داره. میتونیم بریم سینما
.یلدا با بی حوصلگی گفت نه من میخوام زود ازتون جدا بشم172
.پس بریم بوفه ی دانشگاه
.باشه پس به نرگس زنگ بزن
.باشه. خداحافظ
آن دو زودتر از یلدا آمده بودند و نگرانی از چهره شان کاملا مشهود بود و با دیدن یلدا از انهمه رنگ پریدگی و ناتوانی
.جا خوردند
نرگس پرسید یلدا جون چیه؟ چرا اینهمه رنگت پریده.؟
.یلدا لبخند زورکی زد و گفت هیچی . دیشب نخوابیدم
فرناز گفت باز این شهاب لعنتی چه کرده؟
romangram.com | @romangram_com