#هم_خونه_پارت_204
کمک کن. تو رو خدا؟ .مامان...مامان
آن شب شاید بدترین شب زندگی یلدا بود. شبی که خود را بیکس ترین حس میکرد. شبی که احساس شکست او را متلاشی
.میکرد . شبی که شهاب را نفرین کرد آنشب تا صبح نخوابید و از فرط بیخوابی گرسنگی و ناراحتی احساس بیماری کرد
نیمه شب شهاب بازگشته بود. اما اصلا سراؼی از او نگرفته بود. یلدا که تصمیم خود را برای آینده اش گرفته بود با وجود
آنهمه
بیحالی و ناتوانی از جای برخاست تا آبی به سرو صورتش بزند. آنقدر بیحال و بیجان بود که کنار در آشپزخانه مجبور شد
.بنشیند
.سرش گیج میرفت و قلبش تند تند میزد
شهاب که تازه از خواب بیدار شده بود و در اتاقش باز بود به محض دیدن یلدا که روی زمین نشست از اتاق بیرون زد و
کنار
او نشست و پرسید یلدا چی شده؟
.نگاه بیرمق و سرد یلدا لحظه ای او را حیرت زده کرد و خونسردی نگاهش تنش را لرزاند
.یلدا گفت چیزی نیست. یک کم سرم گیج رفت
خب استراحت کن. واسه چی اینقدر زود بیدار شدی. مگه کلاس داری؟
.یلدا که اصلا بفکر کلاس رفتن نبود گفت آره کلاس دارم
.شهاب آمرانه گفت امروز نمیخواد بری کلاس . پاشو...پاشو برو استراحت کن
.صورتم رو بشورم خوب میشم . یلدا با بیحالی از جا برخاست و گفت نه
.دیگه نمیتونم گرسنه بخوابم171
شهاب لبخند زد (از همانهایی که آتش را بجان یلدا میکشید.)و گفت ای شکمو. بلند شو مگه دیشب شام نخوردی؟
.یلدا بزور لبخند زد و گفت نه
شهاب جدی شد و نگاهش برای لحظه ای طوری شد که انگار همه چیز را میداند. اما دوباره لبخند زنان گفت باشه الان
یک
.صبحانه ی حسابی بهت میدم. تا حسابی سر حال بشی. حالا بلند شو
.و در حالی که دست یلدا را میگرفت تا بلندش کند متوجه ناتوانی ؼیر طبیعی یلدا شد
.احساس کرد یلدا از همیشه رنجورتر و لاؼرتر شده است. با یک حرکت او را بلند کرد و درآؼوش گرفت و به اتاقش برد
روسری اش را برداشت و موهایش را روی بالش رها کرد و دست روی پیشانی اش گذاشت وگفت الان برات یک چپزی
.میارم بخوری
و سراسیمه به آشپزخانه رفت و بعد از لحظه ای با یک سینی شیر خرما کره عسل نان و هرچه که در یخچال داشتند با
خود آورده
.بود و رو به یلدا گفت پاشو عزیزم. پاشو یک لقمه نان بخور
شهاب دست یلدا را گرفت و او را روی تخت نشاند و لیوان شیر را بدستش داد و با تعجب دید که دست یلدا میلرزید
.بزور چند لقمه به او خوراند و یلدا کم کم جان گرفت . انگار تازه شهاب را دید
یلدا احساس بهتری داشت. کمی خوابیده بود تا .شهاب آنروز تا ظهر خانه ماند و نگذاشت یلدا از جایش تکاه بخورد
romangram.com | @romangram_com