#هم_خونه_پارت_203

.یلدا خندید و گفت به کسی که دوستش داره رسیده. و بعد به اتاقش رفت و لباسش را عوض کرد
نمیدانست .شهاب روی مبل نشست و وانمود کرد که مشؽول تماشای تلویزیون است. هنوز به جمله ی آخر یلدا فکر میکرد
منظور یلدا چی بود؟
.یلدا شال را روی سرش انداخت و خود را در آیینه نگاه کرد . شال خیلی قشنگی بود. بیاد نامه ی سپیده افتاد و لبخند زد
از این که سهیل او را به آن زودی فراموش کرده بود ته دلش ناراحت شد و با خود گفت یعنی همه ی مردها واقعا
اینطوری اند؟
.و باز از اینکه خود را از شر نگاههای سمج او رهانیده احساس رضایت کرد
نمیدانست چرا شهاب زود آمده است. صدای زنگ آمد . یلدا با سرعت خود را به پنجره رساند و با خود گفت خدایا باز این
دختره
.است. و با گفتن این جمله چشمها را با ناراحتی بست و به دیوار تکیه داد
صدای میترا را که به خانه آمده بود میشنید. گویی مخصوصا بلند حرؾ میزد. در حالی که میخندید گفت شهاب زود باش170

.دیگه . چته تیبل خان؟ تا تو تکون بخوری همه ی تالارهای رو بسته اند
...و شهاب که صدایش تقریبا شنیده نمیشد
.دوباره میترا گفت دیگه شب شد تو هنوز آماده نیستی
قرار بود من خودم بیام دنبالت . چی شد تو اومدی؟
.بابا نبود . من هم حوصله ام سر میرفت. فکر کردم دیر میشه. بهتره زودتر راه بیافتیم
.از حرفهای شان معلوم بود قرار است تالار عروسی رزو کنند
یلدا آنقدر اعصابش بهم ریخته و متشنج بود که نتوانست بقیه ی صحبت های آنها را بشنود. روی زمین نشست و سعی کرد
.دوباره بشنود
باز صدای میترا بلند آمد که میگفت خوشگل شدم؟ کجا رو نگاه میکنی؟ موهام رو میگم؟
.و باز صدای شهاب را نشنید... و باز دلش چنگ شد
بعد از دقایقی صدای بسته شدن در آمد و باز یلدا از پشت پنجره نگاه کرد . شهاب همراه او بود . هر دو سوار اتومبیل
میترا
.شدند و شهاب حتی نگاهی به پنجره نیانداخت
یلدا نمیدانست چه بر سرش آمده است؟ فقط دیگر رمقی برای ایستادن نداشت
گویی نفسش بسختی بالا میامد. روی زمین چمباتمه زد . احساس سرما ویرانش کرد. زانوهایش را در برگرفت و سر بر
روی
آنها گذاشت. و آنچنان عاجزانه گریست که دلش برای خودش سوخت. از ته دل زجه زد. تمام رویاهایش به یکباره نابود
.شدند
.و او خود را در دامن واقعیت تنها یافت. پس شهاب این بود؟ حتی از او خداحافظی نکرد و میترا که چه خندان میرفت
.حتما میدانست یلدا پشت پنجره مچاله میشود . حتما او را ریشخند میکرده
یلدا با خود گفت پس عروسیشان خیلی نزدیکه . خیلی. خدایا . چرا بدنم این قدر میلرزه؟
خدایا چرا اینقدر سرده.؟ خدایا چرا اینقدر تنهام؟

romangram.com | @romangram_com