#هم_خونه_پارت_181

یلدا خجالتزده بود . احساس بدی داشت. فرناز راست میگفت. گویی همه چیز اشتباهی شده بود. حالا دیگر
مطمئن بود آنهمه توجه خانواده ی کامبیز به او بی دلیل نباید باشد. اما از خود کامبیز تعجب میکرد و باز میگفت
.شاید کامبیز از نیت خانواده اش واقعا بیخبر است
.عصبی بود .یلدا به میز خودشان بازگشت
نرگس گفت چی شده؟
.فرناز که از رقص سرخ شده بود گفت بابا اینا بدجوری بهت پیله کردند. یلدا
.یلدا گفت هیچی . یک عکس انداختم و اومدم. انگار همه چی قاطی پاتی شده. دارم از این وضع دیوونه میشم
.نرگس میوه ای پوست کند و بدست یلدا داد و گفت امشب به هیچ چیز فکر نکن
.میترا بارها و بارها از جا برخاست و در میان رقصندگان خود را تکان داد
.فرناز گفت میترا رو از نزدیک دیدم. مثل جادوگرها آرایش کرده. انگار میخواد تئاتر بازی کنه
. حالا دیگر تمام سالن پر شده بود و مهمانی گرمتر و صمیمیتر
.یلدا صدای فرناز و نرگس را از میان جمعیت و نوای موزیک بسختی میشنید
.جوانان همه به وجد آمده بودند و شادمانی مینمودندو
شهاب کنار یلدا جای گرفت وگفت با عروس و داماد عکس انداختی؟
.یلدا لبخند زنان گفت آره مجبور شدم... و شهاب ادامه داد توجیه جالبی نیست
یلدا از این که دید شهاب از هر فرصتی استفاده میکند و در پی بهانه چیزی برای پیش آمدن و نشستن در کنار
.اوست در دل احساس شادمانی کرد
.شور هیجان جوانان و سالن او را هم بوجد آورده بود و دیگر نگران بودن میترا و پدرش در کنار شهاب نبود
شهاب و کامبیز گوشه ای صحبت میکردند... دخترها و پسرها دایره ی وسط را خالی نمیگذاشتند و یلدا از همه ی
.آنها خوشحالتر و امیدوارتر کؾ میزد و شادمانی میکرد
تیموری که گوشه ای ایستاده بود و یلدا را نظاره گر بود پیش آمد و کنار میز آنها ایستاد. نگاه خیره ای به یلدا
.کرد و سری تکان داد و زیر لب اعلام آشنایی کرد
.یلدا علی رؼم میلش از جای برخاست و عرض ادب کرد و سلام داد
تیموری گفت سلام خانم . احوال شما؟
.فرناز و نرگس هم با او سلام و علیک کردند. تیموری بدنبال جمله ای بود برای اینکه سر حرؾ را با یلدا باز کند
او بعد از دیدن یلدا در خانه ی شهاب همیشه از ناحیه او احساس خطر میکرد. چون میدانست یلدا دختری نیست
که بشود به سادگی از او گذشت. مخصوصا که پنج ماه هم را شهاب زندگی کرده بود. برای همین در پی
چاره ای بود تا به گونه ای خود یلدا را بطور ؼیر مستقیم از نیتی که دارد آگاه کند. تیموری کنار آنها ایستاده
.بود و از هر دری چیزی میگفت
.شهاب که از کامبیز کمی فاصله گرفت کامبیز توانست تیموری را کنار یلدا و بقیه ببیند گفت هی شهاب
شهاب برگشت و نگاهش کرد وسری تکان داد و گفت چیه؟
کامبیز اشاره ی نامحسوسی بسوی تیموری و بقیه کرد. شهاب بسرعت سر چرخاند و با دیدن تیموری و یلدا
.دلش فرو ریخت. او هم میدانست تیموری بدون هدؾ خاصی دور و بر یلدا نمی پلکد152


romangram.com | @romangram_com