#هم_خونه_پارت_182

کامبیز پیش آمد و گفت شهاب این مرتیکه با یلدا چیکار داره؟
.شهاب که با دقت به دهان تیموری چشم دوخته بود گفت نمیدونم
.کامبیز گفت بهتره بری اونجا
شهاب بدون کلامی به تیموری پیوست و تیموری با دیدن او بطور اؼراق آمیزی تحویلش گرفت و گفت به به
.آقای داماد آینده. بفرمایید قربان... بفرمایید اینجا. بنده داشتم با خواهر خوانده ی گرامیتون چند کلام اختلاط میکردم
فرناز و نرگس و یلدا سکوت تلخی کرده بودند و یلدا نگاه رنجیده اش را به شهاب دوخت. شهاب هم در سکوت دست
.و پا میزد و نمیدانست چه کند. اما تیموری دست بردار نبود.گویی کمر همت را بسته بود تا یلدا را از پا در بیاورد
و خاکستر ناامیدی را برای همیشه روی تک شعله ی گرمابخش قلبش بپاشد. برای همین از دور میترا را که
.هنوز با پسر خاله ی کامبیز چیک تو چیک میرقصید صدا کرد و فراخواند
سلام و علیک سرسری با دوستان یلدا کرد و .میترا با اکراه پیش آمد. خودش را گرفته بود و به یلدا نگاه نمیکرد
.دست شهاب را گرفت
تیموری گفت دخترم آدم توی این شلوؼی نامزدش رو تنها می ذاره؟ اون هم نامزد به این خوش تیپی
.رو که روی هوا میزنند
.یلدا تحمل شنیدن این حرفها را نداشت و اصلا نمیدانست چه عکس العملی نشان دهد
.نرگس و فرناز با نگاه مسخ شده مقابلشان را خیره بودند
میترا خنده ای عشوه گرانه کرد وگفت اولا مگه خودم زشتم که خیالم ناراحت باشه. در ثانی من به نامزدم
.مطمئنم. هر چند که حلقه اش را از همه پنهان میکنه
.شهاب سرخ شده بود و به یلدا چشم دوخته بود. یلدا نیز خیره به میز پوزخندی بر لب داشت
.کامبیز هم گه نگران مینمود به جمع آنها پیوست و گفت خانمها آقایان سر میزهاتون باشین شام میارن
گفت چشم . چشم آقا کامبیز . اول بگذارید من یک . اما تیموری هنوز میخواست میخ را محکمتر بکوبد
.قول از یلدا خانم و این دوستانشون برای عروسی میترا اینا بگیرم بعدا
...دل همگی به نوعی به تپش بود
...تیموری رو به یلدا گفت خب یلدا خانم باید به من قول بدی برای عروسی میترا و شهاب حتما تشریؾ بیارید
.دوستانتون هم همینطور . و رو به شهاب پرسید البته با اجازه ی آقا شهاب . از نظر شما که اشکالی نداره
.شهاب نفسی لرزان کشید و سکوت کرد. دیگر به هیچکس نگاه نمیکرد
.تیموری ادامه داد خب یلدا خانم . دقیقا میافته برای اردیبهشت ماه... ان شاءالله که موقع امتحانات نیست
.یلدا لبخندی زد و گفت نه
.تیموری مصرانه پرسید پس قول دادید
.یلدا جواب داد نه . من قول ندادم. اما گویا شما جایزید هر طوری که دوست دارید برای دیگران تصمیم بگیرید
.دل نرگس و فرناز خنک شد. میترا با خشم یلدا را نگاه کرد .تیموری سرخ شد و شهاب نفس عمیقی کشید
.کامبیز خندید وگفت بفرمایید شام رو آوردند
.لبخند از روی لبهای یلدا رفته بود و نمیدانست چه میخورد
.فرناز گفت آنقدر با ؼذات بازی نکن. سرد شد. یک کم بخور . تو که خوب جوابش رو دادی .. واقعا سوسک شد
.نرگس خنده اش گرفت و گفت فرناز راست میگه

romangram.com | @romangram_com